شهید محمدحسن کلهری

تصاویر بدون شرح ...















مردی که خیلی بی ادعا و مخلصانه کار میکرد و خود تصویر بردار مراسم شهدا و یادواره ها بود خود نیز تصویر شد ...

امام جماعت محل که چند ماه است به مسجد آمده بود در شب عروج چنین گفت : من فکر میکردم حسن جان یک کارگر ساده است و اصلا متوجه نشدم که جانباز و شیمیایی بود ...

۰۷:۰۰ ، ۹۲/۰۷/۱۷ ۳۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

حسن کلهر نیز کربلایی شد ...

دیروز صبح با چند تا از شبکه های سیما و خبرگزاری هماهنگی کردم برای تهیه گزارش ... ولی خودم نتونستم گزارش های پخش شده رو توی سیما ببینم ...

دیروز که رفتم بیمارستان و حسن آقا رو روی تخت بیمارستان دیدم ... اصلا باورم نمیشد که ... یه لحظه به خودم گفتم اگه تو جای حسن با این همه گناه و تعلق به دنیا خوابیده بودی ... کمی نگاهش کردم و باهاش صحبت کردم ... روز قبلش بچه هاش اومده بودن و برگه اهداء اعضاء رو امضا کرده بودن و امروز یه تیم از بیمارستان مسیح دانشوری اومده بود برای بررسی اوضاء و هماهنگی جهت اهدا و سرپرست تیم گفته بود که جان سه نفر رو میتونه نجات بده ... وقتی آزمایش رو انجام دادن و معلوم شد که بدن ورزیده اش رو از داخل شیمیایی داغون کرده ، دکتر گفت تا الان زنده موندنش هم معجزه بوده باید سالها قبل شهید میشده ...

دیروز توی بیمارستان هرکی خاطره اش رو میگفت و ...

خیلی ها هم نمیدونستن که حسن کلهر شیمیایی است و فکر میکردن تنگی نفس داره ، اینقدر که اخلاص داشت و بی ریا بود ، اینقدر خاکی توی مراسم ها کار میکرد و هرکاری از دستش بر میومد خصوصا محرم ها ... ولی عمرش به این محرم وصال نداد و این محرم ایشاالله کنار ارباب ...

از دیروز حال دلم اصلا خوب نیست ... روبه قبله گذاشتمش ... همون احساسی بهم دست داد که چند سال پیش توی بهشت زهرا س وقتی داشتن جنازه رو توی قبر میذاشتن ...

نمیدونم ... نمیدونم ... نمیدونم ...

آخدا میدونم که خیلی جود و کَرم داری و خیلی هوای بنده هات رو داری ... برای همین هر لحظه که شکرت کنم بازم کمه ...

این شهید بزرگوار پنجاه و سومین شهید طایفه است ...

و فردا سه شنبه قراره این شهید بزرگوار تشییع بشه و به آرامگاه ابدی انتقال پیدا کنه ...

روحش شاد و راه همه شهدا پر رهرو باد ...

۰۷:۰۵ ، ۹۲/۰۷/۱۵ ۲۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

صدای پای پاییز ...


جای همه دوستان خالی جمعه رفته بودیم امامه (تهران - فشم) برای چیدن میوه های مانده باغ یکی از اقوام ...

خوب بود و خوش گذشت با این که کار بود و تفریحی نبود ...

تجربه خوبی بود ...

اما یه چیزی داشت محسوس میشد ، رنگ و بوی پاییز وقتی توی دور نما و نزدیک نمای قاب چشمت به نظرت میومد و برگ های رنگین درختان از نزدیک ترین درخت تا دور ترین درخت ها و میان انبوهی از درختان به چشم  میخورد و توی مسیر هم توی کوچه باغ کم و بیش صدای برگ های خشک زیر پاهات موزیک آرام و نرمی رو توی ذهنت نقش میبست ...

منظره های جالب و به یاد ماندنی با چشمهایت میدیدی ولی لنز دوربینت توانایی اینو نداشت که این مناظر رو همونطور که هست و میبینی به قاب تصویر بکشه ...

با این که مقداری از میوه را داشتم منتقل میکردم (البته چون پام کمی هنوز .. من کمتر ...) داشتم به میوه های باغ های سر راه نگاه میکردم و فکر میکردم که شیئی با پام برخورد کرد ...

*این شاید تذکری بود برای این که یه وقت چشم طمع نداشته باشم و هواسم به خودم و راهی که دارم طی میکنم باشه ...

* این شاید برای این بود که کمی توجهم به مهربون کم شده بود و ...

* این شاید ...


خدای من نگاهت را به من محسوس تر کن ، میخوام متوجه این باشم همیشه که داری ...

خدایا کرمت رو میخوام بیشتر درک کنم اینجوری بیشتر میتونم شکر کذار باشم ...


التماس دعا نوشت : دیشب خبر توی کما رفتن یکی از اقوام رو بهم دادن که از بچه های جنگ بوده و علی رغم این که گوشش زیاد نمیشنوید و نمیتونست حرف بزنه ولی معرفتش توی اقوام زبان زد بود ... همشیره ما که داشت دیشب این خبر رو میداد یه خاطره ازش تعریف کرد که بیشتر ... میگفت رفته بود به یکی از هم رزم هاش که دکتره سر بزنه که کمی سرفه کرد و نفس کم آورد  و مرگ مغزی ... ریه هاش از آثار شیمیایی جنگ مشکل داشت ...

چند هفته پیش توی محله خودمون داشتم میرفتم داخل مغازه که دیدم داره میاد ، وایسادم بعد از حال و احوال کردن یه آدرس ازم پرسید و یه جفت پوتین نشونم داد که باید میداد به شخصی توی اون آدرس ... معلوم بود که ازش خواسته بود و براش تهیه کرده بود ...

دوستان لطفا دعا فراموش نشه ... امروز که ازش حالی پرسیدم مثل این که دکتر گفته امیدی نیست و برای اهدا اعضاء باید آماده بشه ...



امروز یکی بهم گفت فله ای هستی ؟  (کلی خندیدم) تو دلم گفتم خدایا ما رو فله ای بخر برا خودت قاطی خوبات ...


شهادت جواد الائمه (علیه السلام) را خدمت امام رئوف و امام زمان عج و دوستان عزیز و گرامی تسلیت عرض می نمایم ...

۰۹:۲۱ ، ۹۲/۰۷/۱۳ ۲۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

تاثیرات جنگ نرم ...


روی دسک تاپ کامپیوتر به صورت چرخشی تصاویر با احادیث تغییر مکنند و چند روز پیش که کامپیوتر رو روشن کردم این تصویر با حدیث اومد روی صفحه و نظرم رو جلب کرد هم حدیث و هم عکسش و کمی در فکر فرو برد که این روزها بعضی از خانم ها در جامعه شلوار هایی میپوشند که اصلا در شان این افراد و جامعه اسلامی نیست و شباهت زیادی به پوست این عکس دارد که با پوشیدن آن مردها با چشم هایشان اینگونه آنها را دنبال و منتظر شکار نمودن آنها هستند (دسیسه) امیدوارم که این افراد زودتر به خود بیایند و کمی به رفتار و لباسهایی که می پوشند تفکر و سپس انتخاب نمایند ...


امام صادق (ع) فرمودند :

از کسی که خیرخواه توست هرچند تو را می گریاند پیروی کن ولی دنبال کسی که تو را می خنداند اما نسبت به تو دغلکار است نرو

کافی - جلد2 - ص638

۰۷:۱۷ ، ۹۲/۰۷/۰۹ ۳۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

قرص نیمه ماااه

اللهم عجل لولیک الفرج

پنجشنبه ساعت 23:30 وارد اردوگاه شهید زیادیان شدیم 2روز پیش که عکس شهید زیادیان را در اتوبان محلاتی دیدم که پشت درخت رفته تا این زمانه عجیب و برخی مردم عجیب تر رو نبینه که چطور...

کاش  میشد به نحوه شهادت این شهید پرداخت که چطور جلوی دیدگان همه مثل مشماعی آب شد و سوخت و از بین ماها رفت ...

روحش شاد و راهش پررهرو ... جهت شادی روح این شهید عزیز صلوات ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...

کلی از خاطرات اردوگاه رو با دوستان مرور کردیم و بیاد قبل ...

ساعت گوشیمو که نگاه کردم ساعت 2:30 بامداد رو نشون میداد ، به آسمون که نگاه میکردی انگار قرص ماه رو به دو نیم کاملا مساوی تقسیم کردی و نصفش رو گذاشتی گوشه آسمون ... هوا هم تقریبا صاف و تمیز بود ... ستاره ها هم کم و بیش توی آسمون سو سو میزدن و خودی نشون میدادن ... بلاخره بعد از این همه که هوس کوه کرده بودیم یه همچین شبی قسمت شدو با نور مناسب ماه راه افتادیم و یه پیاده روی شبانه مختصری انجام شد ، ولی نمیتونستم خیلی به پام فشار بیارم و ...

تا برگشتیم خونه مادر سر نماز بود و کمی چهره اش نگران به نظر میرسید میترسید پای ما دوباره ...

۰۱:۵۸ ، ۹۲/۰۷/۰۵ ۳۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

دل نوشتی با شهداء

شهدا شرمنده ایم ...

جمله ای که این روزها خیلی کلیشه ای شده و این روزها خصوصاً در هفته دفاع مقدس ازش یاد میشود ولی یه دنیا تو دلش حرفه خوابیده (به قول اوستای ما یه دهه حرف داره) ؛ و وقتی میشنویم ، به کرده های خودمان در برابر انقلاب عمیقاً در فکر فرو میرویم که ما چه کرده ایم در مقابل قطره قطره خون شهیدان که تا کنون یادواره ها و شب خاطره های بسیاری را شرکت کرده ایم و از شهدا زیاد شنیده ایم ولی به کدامین آنها جامه عمل پوشانده ایم ؟؟؟

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزل را میدهیم راحت تر باشیم یا آن که هر روز که از آنها عبور میکنیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید است که با آرامش عبور کرده و به مقصد میرسیم ، همانهایی که رفتند تا ما در آرامش بمانیم و در آزادی ره رو راه آنها باشیم و این روزها که عکس شهدا را بر سر گذر ها و کوچه ها نصب کرده اند نکند که عکسشان را ببینیم و عکسشان عمل کنیم . دیروز صفای جبهه ها چه بود و صفای محله ها و امروز چه ؟ دیروز اخلاص بود و یک رنگی ، و امروز ریا و هزار رنگ بودن مد شده است ای شهید ؛ به قول شهید عزیز وحدت : دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز دنبال این که ناممان گم نشود ...

وقتی وصیت نامه شهدا را نگاه گذرایی می اندازی بیشترین موضوعی که به چشم میخورد حفظ حجاب است که عنوان شده سیاهی چادر تو از سرخی خون من بیشتر اثر دارد ... خوهر من آیا خوب به این جمله جامه عمل پوشانده ای ؟ و یاد سخن شهید مرتضی صالحی می افتم که فرموده است : و شما ای خواهر دینی من دوست دارم وقتی در خیابان راه میروی سنگینی تابوت مرا بر روی شانه های خود حس کنی ...

وای برادر من در اکثر وصیت نامه شهدا به این موضوع اشاره شده است که بعد از ما امام را تنها نگذارید آیا به این جمله خوب جامه عمل پوشانده ای که این روزها رهبر عزیزمان ندای اَینَ عَمار سر ندهد ... ؟؟

این روزها که در شهر راه میرویم احساس شرم میکنیم از بی حیایی زنانمان و بی غیرتی مردانمان که اینگونه لباس می پوشند و به اسم مُد طوری لباس می پوشند که مورد پسند شما و نایب امام زمان (عج) نیست ... آری دیروز جهاد اصغر بود و امروز جهاد اکبر ... دیروز با دشمن رو در رو می جنگیدید و میدانستید با چه کسی جنگ میکنید و امروز جنگی است که نمیدانی از کجا و با چه کسی باید مبارزه کنی ؟ در خانه ؟ درکوچه ؟ درمحله ؟ درمسجد ؟ و ... امروز جنگ از نوع نرم است (جنگ اعتقادات و باورها) شاید در خانه نیز با آن مواجه شوی ... با درک نادرست ... با شبهه ای که می افکنند ... با مُد و ... که امروز جنگ سخت تری داریم که پیامبر خوبیها به آن گفت جهاد اکبر چون نوع و جنس آن فرق میکند...

یاد سخن سید شهیدان اهل قلم می افتم که فرمود : شاید جنگ خاتمه یافته باشد ، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت . مرتضی آوینی

و اما ماموریت جوانان امروز ما این است که خود را آماده نبردی سخت کنند آنهم برای جهاد اکبر ... این که آقا این همه تاکید بر فعالیت دارند ، این که امروز تاکید بر حلقه های صالحین دارند ، این که این همه به بصیرت تاکید دارند ، این که عمق بخشیدن به اعتقادات را تاکید می نمایند ، این که به کار با کیفیت تاکید دارند نه کمیت (البته کیفیت همراه با کمیت) . برای این است که پیروز جنگ نرم شویم ، این تکلیفی است که امروزه برای خود سازی در جبهه جنگ نرم برای تک تک عزیزان از کوچک گرفته تا بزرگ ، از مرد گرفته تا زنان محترم و احدی از این موضوع مستثنی نیست .

امام خامنه ای (مدظه العالی) : امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .



به همت دوستان در مسجد مسابقه ای با عنوان دل نوشتی باشهداء برگزار شده که این یادداشت تسلیم شده است ... انشاالله مورد مرضی رضای حق تعالی قرار گیرد و انشاالله عامل باشم ...
اوستای ما میگفت حالا که داره توی شهر رنگ و بوی شهدا میگیره و هفته دفاع مقدس شده ما هم باید دلمون و خودمون رنگ و بویی از شهدا بگیره ... شهدا مدد کنید ...

۰۳:۴۰ ، ۹۲/۰۶/۳۰ ۳۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

إنے أستودعک قَلبے ...

خدایـــــا...

قَلبَـم را بِه تـــــــــو مے سِپارَم ...

پَس دَر آن هیچ کَسے جز خودِت را قَرار نَده...

.

.

.

اللّهُُــــــــم...

إنے أستودعک قَلبے ...

فلا تَجعل فیه أحدٌ غیرکــــــــــــ....


29440699480077853303.jpg
۱۳:۱۸ ، ۹۲/۰۶/۲۸ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

عادت...

این چهارمین بار است که تا ته مینوسم و دست آخر دستم روی صفحه لمسی میرود و پاک میشود ...

ولی ول کن که نیستم ... ولی قسمت دوم مطلب شاید قسمت نیست که نوشته شود من هم نمی نویسم ... میخواستم در قست دوم برای حاج قاسم بنویسم و پیام تسلیتی که انگار قسمت نیست من هم راضی ام به رضایش ...

دیگه عادت کردم بهش به بودنش ، به همراه بودنش ، به این که ول کنم نیست ، هر جا میریم میاد ، هر کاری میکنم یادم میاره که باهامه و داره کنترلم میکنه ، اصلا ماهیتش برای همینه و دکتر برای همین همراهم کرده یواش یواش داره میشه یه جزئی از زندگی اوایلش برام سخت بود ولی چه میشه کرد عادت کردیم ... خدا کنه به گناه این طوری عادت نکنم و خدایا کمکم کن همه گناه ها رو ترک کنم ... خدایا دوست دارم یاد تو اینطوری همراهم باشه و همش یادم بندازه که داری می بینی منو نه این شیئی که به پامه و مثل وزنه میمونه برام نمیدونم چرا امشب خوابم نمیبره و همش تو فکرم ...


Imam Reza Mashhad حرم امام رضا صحن انقلاب مشهد

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

امام رئوف ولادت مبارک

آقاجان خیلی دلم هوای بهشتت رو کرده صحن اسمال طلا روبروی گنبد با نوای ویژه نقاره خونه ...


ولادت رو به همه دوستان تبریک عرض می نمایم...


۲۱:۵۲ ، ۹۲/۰۶/۲۳ ۵۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

گاف دختران استیلی و صدا و سیما ...

به گزارش جام نیوز؛

دیروز در برنامه «فیروزه» شبکه اول سیما که به روز دختر اختصاص یافته بود، اتفاق جالبی در خود داشت.

در این برنامه که با حضور حمید استیلی و دخترش و دختران سیدمهدی سیدصالحی برگزار شد، یکی از دختران استیلی در پاسخ به سوال مجری در مورد اینکه تاحالا شده پدرش ببازد یا خیر گفت:«چند وقت پیش چهاربرگ بازی کردیم، پدرم باخت و پولش را نداد!».

جمله دختر استیلی و اشاره او به چهاربرگ عکس العمل سریع مجری را در پی داشت و او از این دختر کم سن و سال خواست که مسائل خانوادگی را روی آنتن زنده مطرح نکند!

دختر دیگر حمید استیلی نیز در داغ کردن برنامه زنده شبکه اول دست کمی از خواهرش نداشت. او در ادامه افشاگری کارتی خواهر بزرگترش به این نکته اشاره کرد که خوشحال می شود که پدرش در مدرسه به دنبالش برود. زیرا ماشین او مدل بالاست و والدین سایر بچه ها چنین ماشین هایی ندارند!


واقعا جای تاسف داره برای ما و صدا و سیما و بیشتر از همه برای جناب آقای حمید استیلی که به عنوان یه الگو توی صدا و سیما دعوت میشه و دختراش هم به عنوان الگوی روز دختر دعوت شدن توی برنامه و اینجوری گاف میدن و واقعا برای صدا و سیما هم جای تاسف داره داره که نمیدونه چه کسی رو دعوت کنه و نمیتونه حداقل جلوش رو بگیره که پخش نشه ...

و در جواب هم آقای استیلی مصاحبه میکنه و میگه من افتخار میکنم که به بچه هام یاد ندادم که دروغ بگن ... آخه آدم نباید هر راستی رو هم بگه که ... اصلا چرا اینا ... این همه دختر دیگه توی کشور هستن که دستاورد هاشون خیلی زیاده و جای دعوت از اونا داره ...


۱۴:۴۵ ، ۹۲/۰۶/۲۳ ۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

پیامک (پست ثابت)

سلام دوستان عزیز

طرح پیامکی این وبلاگ جهت اطلاع رسانی و ارسال پیامک های زیبا فعال شده است لطفا جهت عضویت عدد 313 را به سامانه 30004384582536 ارسال نمائید .

لازم به ذکر است که تلفن اعضاء محفوظ و تضمین شده می باشد .

درضمن عزیزانی که شماره تلفن خود را جهت عدم دریافت پیامهای تبلیغاتی فیلتر کرده باشند قادر به دریافت پیامها نمیباشند که پیشتر از شما عذر خواهی می گردد . لطفا نسبت به رفع فیلترینگ شماره خود اقدام نمائید ..

علی.ع

۰۶:۱۰ ، ۹۲/۰۶/۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

راه و رسم بندگی...

siemkdx_450.jpg
n13a.gif


اوستای ما میگفت رفیقی انتخاب کن که تو رو یاد خدا بندازه نه رفیقی که وقتی میبینیش یاد همه چی بیوفتی الا خدا ... اینم که سخن علامه حجت را تمام کرده ... یه سخن هم از امیرالمومنین زیر عکس گذاشتم در باب رفیق خیلی جالبه ...
خدایا رفیق خوب زیاد دادی به ما بازم رفیق خوب نصیب کن که دست ما رو توی بندگی بگیره ... رفیقی که همراه باشه و ...  اللهی آمین

۰۹:۳۰ ، ۹۲/۰۶/۱۸ ۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

92 شهید والا مقام ...

دیروز صبح که رفتم دکتر به خاطر ضربه ای که هفته پیش به پام خورده بود و منم بی خیالش شده بودم و چند شب بود که نمیذاشت بخوابم فکرشو نمیکردم که دکتر بهم بگه باید پاتو گچ بگیری ، با خنده بهش گفتم دکتر نمیشه کار دیگه ای کرد و جور دیگه باهاش تا کرد ... گفت اگه مشکوک به شکستگی هم نبود (مو بر نداشته بود) بازم باید گچ میگرفتی حالا میگی چیکار کنیم ؟ گفتم : هرچی که شما دستور بدی و صلاح بدونی ... تو ذهنم گفتم کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و ... بعد هم گفتم شاید مصلحت در اینه که اینجوری بشه رفتم توی اتاق بغل و گچ گرفتیم و به زور و زحمت اومدم سر کار و ادامه کارها تا بعد از ظهر .... که رسیدم خونه و ساعت 19:30 با یکی از دوستان مسجد قرار داشتیم و بهش نگفتم نمیام و پام تو گچه ... هرجور بود رفتم و ... نماز که شد نماز و خوندیم و به یکی دو تا از بچه ها گفتم دوست دارم برم پیش این 92 شهید که امشب توی لشگر هستند یکیشون گفت ما بعد از هیئت میریم گفتم پس جور شد ... بهش گفتم من منتظرم  بهم خبر بده بیا باهم بریم ... زنگ زد نزدیک یازده شب و تا اومد شد یازده ... نشستیم توی ماشین که گفت زنگ زدم به رفیق ثالثمون و گفته تا دوازده بیشتر راه نمیدن برای زیارت ... ماهم که رسیدیم جلوی درب دیگه راه نمیدادن حالا با این پای توی گچ به هزار زحمت بیست دقیقه مونده به دوازده رسیده بودیم داشتن ممانعت میکردن ها ولی انگار ما رو ندیدن و به راحتی رفیم تو ... به رفیقم گفتم همون شهیدایی که ما رو با این پا دعوت کردند خودشون هم ما رو می برن پیششون وقتی ما رسیدیم دیگه جمعیت رو رسونده بودن به آخر و داشتن همه را از کنار اجساد بیرون میکردن ما هم گفتیم حالا همین شهید اولی و رفتیم ... رفیق ثالثمون رو هم اونجا دیدیم رفتیم یه کناری و تا اصل جمعیت رفت و ما هم کمی خصوصی تر رفتیم خدمتشون و ...

چون پام توی گچ بود و نمیتونستم برای مراسم فردا برم ازشون خواسته بودم که بطلبند و اونا هم بزرگواری کردن و...

ایشااله دستمونم بگیرن که ...

اینم عکس 92 شهید والا مقام توی میدان صبحگاه لشگر ...





شب است و در به در کوچه های پر دردم
فقیر و خسته به دنبال گمشده ای می گردم
اسیر ظلمتم ای ماه کجا ماندی تو
من به اعتبار تو در این جزیره فانوس نیاوردم

۰۸:۰۵ ، ۹۲/۰۶/۱۱ ۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

ارزش نداره ...

توی این ماه اخیر ختم یک جوان و یک نوجوان شرکت کردم دیروز که توی ختم نوجوان 14 ساله که از اقوام بود نشسته بودم خیلی حالم گرفته بود و اصلا حال خوبی نداشتم ، خسته شدم از این دنیای بی ارزش که اصلا ارزش هیچی رو نداره (این نوجوان از وقتی به دنیا اومده بود ریه اش دچار مشکل بود و وقتی نفس رو بیرون میداد ریه اجازه نمیداد نفس جدید بره داخل و به سختی ... دکترها گفته بودن این یه معجزه است که داره همین جوری نفس میکشه و چند وقت ... پدر و مادرم که به هزار امید با همه چیش ساخت و ... چند وقت پیش هم که دکتر قطع امید کرد و گفت دیگه فایده نداره ... مداحی که توی ختم میخوند چند بیت سینه زنی خوند و از قول خانواده گفت این نوجوان خیلی سینه زنی رو دوست داشته ... دلم یهو ... )

خدایا بعد از مرگ ما چی میشه ؟ میخوان توی ختم ما چی بگن ؟ خوب شد که رفت ؟ یا حیف شد که رفت ؟ ولی مطمئنم که اولیشه ، خوب شد که رفت ...

یه اوستایی میگفت زندگی خوبه که ، وقتی بچه به دنیا میاد ، بچه گریه میکنه و همه دور قنداقه اش میخندند و وقتی هم که میمیره همه از ته دل براش گریه میکنن و اون (روحش) به همه میخنده ...

چند وقتیه که از این دنیا سخت بریده ام و دیگه دوست ندارم زنده باشم ... آدم های گرفتاری رو می بینم که واقعا مشکل دارن که بیشترشون درمانی مشکل دارن و لمس میکنم و از ته دل ، دلم میسوزه و کاری از دستم بر نمیاد از پدری که همه دکتر ها از گفتن باید پای بچه ات قطع بشه و یک دکتر گفته عملش میکنم هزینش سی میلیون می شود و برگه حسابش رو بهم نشون میده نزدیک چهار و نیم میلیون تو حسابشه اونم با قرض ... از امید این پدر خجالت کشیدم

و موارد مشابه زیاد دیگه ای که ... از دستم کاری بر نمیاد و حرص و غصه میخورم و ...

خدایا کمکم کن ، خدایا صبر زیادی بهم بده ، خدایا صعه صدر بهم عطا کن ... میدونم دادی خیلی بیشتر میخوام یا منو زودتر از این دنیای فانی بیرون ببر ... همین ... خدایا ازت هیچی نمیخوام دیگه هیچ چیز مادی نمیخوام...

صبر جمیلی که در قرآن به آن سفارش شده، چه صبری است؟


دل.ن : خیلی دوست دارم این روزها برم سوریه ... بدجوری دلم هوس زیارت کرده خصوصاً صبح های حرم حضرت رقیه ...

التماس.ن : خدایا کمکم کن ... خیلی زود و خیلی زیاد ...


شهادت امام صادق (ع) رئیس مذهب شیعه را خدمت همه عزیزان تسلیت عرض می نمایم و از این امام بزرگوار درخواست و طلب مغفرت دارم ...

این روزها دوباره توی تهران شمیم عطر شهید پیچیده و دارن شهید میارن ... خیلی دوست دارم برم تشییع ... البته باید بخوان و دعوت کنن دیگه ...


۰۹:۰۰ ، ۹۲/۰۶/۰۹ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

وهم

چند روز پیش داشتم توی یکی از کوچه های محل قدم میزدم و نقل مکان میکردم همین طور که توی فکر بودم دیدم انگار داره برف میاد یادم اومد که روزه و هنوز آفتاب گرم داره از پشت به سرم میتابه فکر کردم مثل این فیلم ها دارم میرم توی کما یا به ته خط رسیدم و ملک خدا میخواد ببردم ، سرمو بردم رو به آسمون که بگم خدایا ... دیدم دارن بنایی میکنن و این خرده های یونولیته که داره از آسمون میباره روی سرم ... گفتم شاید اینم یه تذکر باشه که مثل آب خوردن ملک میرسه ... ولی بازم روز از نو روزی از نو توی گناه و ...

۰۶:۰۲ ، ۹۲/۰۵/۲۸ ۲۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

عید سعید فطر

سلام

عید سعید فطر ، عید بندگی و دلدادگی به معشوق بر همه مسلمانان و شیعیان و علی الخصوص دوستان عزیزم مبارک باشد انشااله بهره لازم را از این شهر الله برده باشند .

Rustic Bride Bouquet Main Photo.jpg

۰۸:۱۲ ، ۹۲/۰۵/۱۶ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

شهادت حضرت علی (ع)

مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید
مسجد کوفه پر از جمعیت و مولا نمی آید
دامن مادر گرفته گوشه ی ویرانه طفلی
گوید ای مادر بگو امشب چرا بابا نمی آید


سلام دوستان عزیز

در شبهای لیالی قدر ملتمس دعای ویژه هستم ...

۰۹:۳۹ ، ۹۲/۰۵/۰۷ ۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

بهانه ای برای محاسبه به نام روز تولد

همه ما یک روز و یک تاریخ در شناسنامه یا به قول قدیمی تر ها سه جلدمون ثبت شده که نشون دهنده روز تولدمون یا همون روز آمدن در این دنیا است و این روز و تاریخ بهانه ای برای محاسبه مدت عمر و شاخصی است برای محاسبه اعمالی که انجام شده است در مدت عمر و این که شیرینی میدهند و شمع فوت میکنند یه تذکره به صاحبش که حواسش رو بیشتر جمع کنه ... و این روز ما هم فرا رسید و تلنگری شد بر وجودمان که چند صباح از عمرمان گذشت و باید روز به روز بیشتر حواسمان راجمع کنیم ... البته امسال به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بیشتر توی ذهنم می مونه چون همش سرم توی جدول طلب و بدهکاری و قرض از دیگران است که چکی که دارم رو بتونم به سلامتی پاس کنم بله روز بیست و نهم تیر ماه سالروز تولد من است ... درست چند سال پیش پسر عموی من که از موضوع تولد من باخبر نبود از جبهه با تهران تماس حاصل میکنه و میگه عمو داره صاحب فرزند میشود ؟ و فرزندش پسر است و اسم کودک علی ... و این شد یک نشانه ... شاید شهدا به ما ماموریت دادن که بعد از اونا بتونیم راهشون رو ادامه بدیم و خادمشون باشیم اونم توی جبهه جنگ نرم ... ایشااله از صراط مستقیم خارج نشم ...

التماس دعای ویژه در این روز ها و شب های میهمانی خدا ... خیلی برام گرفتاری پیش اومده ... دوستان دعا کنید بخیر بشه ...

۰۸:۰۳ ، ۹۲/۰۴/۲۹ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

بدون متن

۱۱:۱۱ ، ۹۲/۰۴/۲۸ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

شهر الله

سلام دوستان عزیز

کم کم داریم به میهمانی خدا و شهر خدا نزدیک میشیم و سفره داران این ماه دارند تدارک سفره میهمانی خدا را فراهم میکنند ... دوباره فرشته ها دارن قل و زنجیر مخصوص این ماه رو برای شیطان آماده میکنن که یک ماه تمام از زمان روئیت هلال ماه مبارک رمضان به دست و پا و گردن شیطون بندازن تا یک ماه به بنده های خوب خدا کاری نداشته باشه و فقط کسانی که بنده خوب شیطون شده اند و گناهان براشون عادی شده روال قبل خودشون رو ادامه میدن ... این ماه فرصت خوبیه برای افرادی مثل من که گناه داره احاطه شون میکنه و دارن غرق گناه میشن تا به خودشون بیان و یک ماه تمرین کنن تا گناه نکردن براشون عادی بشه و یه روال مشخص بندگی را برای خودشون عادی کنن تا بعد از ماه مبارک اونو ادامه بدن ... حالا در قرآن اومده که همه بندها (همه چه خوبها و چه بدها مثل من) به این مهمونی بزرگ دعوت میشن و به اندازه ظرف وجودیشون از این سفره و از این ماه عزیز برداشت میکنن و استفاده ... وقتی آدم به مهمونی دعوت میشه اولین فکری که به ذهنش میرسه صاحب خانه است ... چه صاحب خانه خوبی او که روی گناهان ما هی پرده انداخته و به کسی نشون نداده (یا ستار العیوب) هی هم پرده رو پرده انداخته تا کسی اصلا متوجه نشه و آبروی اون ریخته نشه ... دومین مطلب که به ذهن خطور میکنه لباسی است که باید  در میهمانی پوشیده شود اگه با لباسهای آلوده به گناه قبل بخواهیم وارد این مهمانی شویم که اصلا مناسب نیست و شخصیت خودمون رو زیر سئوال بردیم پس نیاز به پاک کردن گناهان قبلی خودمون و تمیز کردن اونا داریم که باید خیلی سریع ودر وقت مناسب توبه کنیم تا وقتی به مهمانی وارد میشیم خجالت زده نباشیم ...

دل.ن: من که لیاقت شرکت کردن سر این سفره عظیم رو در خودم نمیبینم ایشااله به برکت دعای دوستان و عزیزان مورد لطف حضرتش قرار گیرم...

خاطره.ن: دوباره شب های ماه مبارک داره میاد و سفره مناجات های شبانه مسجد ارک راه می افتد به خاطر مسائل پیش اومده از میهمانی سال قبل تا این موقع فکر نمیکنم امسال بتونم زیاد برم مسجد ارک و از نوای گرم حاج منصور استفاده کنم ولی امیدوارم بتونم بخشی از اون رو شرکت کنم ...

شکر.ن: البته خدا را شاکرم که نعمت بزرگی به ما داد که گرفتاریمون زیاد شده و چیز خاصی نیست...

درخواست.ن: التماس دعا ویژه دارم از همه دوستان گلم که من عاصی رو فراموش نکنن...

۱۲:۳۱ ، ۹۲/۰۴/۱۴ ۴۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

شهدا در قهقه مستانه شان عند ربهم یرزقونند ...

مسئول ثبت نام به قد و بالایش نگاه کرد و گفت: دانش‌آموزی؟

 - بله

- می‌خواهی از درس خوندن فرار کنی؟

 ناراحت شد. ساکش را گذاشت روی میز و باز کرد.

 کتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: « نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم ».

 بعد هم کارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.

هم مداح بود هم شاعر اهل بیت.

می گفت: « شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»

بعد شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.

سراغ قبر که رفتند دیدند که برای هیکلش کوچیکه.

 وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه اندازه بود، اندازه تن بی سرش!

۰۸:۱۰ ، ۹۲/۰۴/۱۴ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟

علم بهتر است یا ثروت ؟
جمعیت زیادی دور حضرت علی علیه السلام حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:

  - یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی علی علیه السلام در پاسخ گفت:

علم بهتر است
زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.

در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.

در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود:علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد.
او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت ‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود
ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.

پنجمین نفر که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.حضرت‌ علی فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.

با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.

همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟
نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود:
علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…
نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است
زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند.
در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.

۰۷:۵۶ ، ۹۲/۰۴/۰۸ ۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

نیمه شعبان

نیمه شعبان ولادت ولی نعمت همه شیعیان جهان بر شما عزیز گرانمایه مبارک باد

۱۱:۰۷ ، ۹۲/۰۴/۰۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

محمدهاشم غرقی

سلام

پس از اعلام کاندیداتوری آقای محمدهاشم غرقی در انتخابات شورای شهر تهران از آنجایی که ایشان را از نزدیک میشناسم بر آن شدم تا کاری که از دستم بر می آید برای ایشان انجام نمایم و از آنجایی که ایشان اسپانسر مالی ندارند و برای این که زیر دین کسی نباشند بعد از انتخابات تبلیغات ایشان محدود و کم میباشد و دوستان برایشان دلی کار می کنند لذا از کلیه دوستان دعوت مینمایم که ایشان را به دوستان و اقوام معرفی نمایند و در ادامه سوابق ایشان جهت استحضار آمده است .

آدرس پایگاه اطلاع رسانی ایشان جهت تکمیل اطلاعات : http://www.e-ghoroghi.ir/


راستی دوستانی که میخوان کمک کنند خبر بدهند باتشکر


الف) دفاع مقدس

- حضور داوطلبانه در جبهه آبادان و شرکت در اولین عملیات گسترده پدافندی با عنوان فرمانده گروه رزمی مهرماه 1359

- حضور در منطقه عملیاتی قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) فرمانده ژاندارمری آذربایجان غربی جمعاً بالغ بر 60 ماه

- جانباز 30٪ دفاع

ب) عمده مسئولیت ها

- معاون نظامی بسیج مستضعفین از بدو تأسیس آذر 1358 تا واگذاری به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهمن 1359

- معاون طرح و برنامه و بودجه ناجا از سال 1369 الی 1371

- فرمانده ناحیه انتظامی خراسان بزرگ (شمالی، رضوی و جنوبی قبل از تفکیک)از سال 1371 الی 1374

- رییس مرکز آموزش مدیریت دولتی خراسان از سال 1374 الی 1379

- مدیرعامل موسسه مدبران دانش (با عضویت بالغ بر 80 نفر وزراء، معاونین وزراء و مدیران بنگاه های اقتصادی و صنعتی) از سال 1379 الی 1382

- رییس سازمان بازرسی شهرداری تهراناز خرداد1382 تا آبانماه 1384

- رییس مرکز ارتباطات مردمی نهاد ریاست جمهوریاز آبانماه 1384 تا92/1/31

ج) عمده فعالیت ها در سطح ملی

- مجری طرح ادغام نیروهای شهربانی، ژاندارمری و کمیته انقلاب اسلامی و تشکیل نیروی انتظامی

- مدیریت طرح و اجرای سامانه ملی ارتباط مردم و دولت (سامد)

- طراحی الگوی اسلامی- ایرانی ارتباطات مردمی (در مرحله تصویب در شورای عالی اداری)

۰۴:۴۵ ، ۹۲/۰۳/۱۹ ۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

از شهید گمنام تا عکس شهید

سال 91 یک روز قبل از عمل ام داوود (اعتکاف) نزدیک ظهر در محل کار بودم که یکی از دوستان مسجد به گوشیم زنگ زد ، گوشی رو برداشتم و حال و احوال کردیم گفت این 96 شهید که آوردن تهران را میخوان برای فردا (ام داوود) بفرستن توی مساجدی که اعتکاف دارن میشه هماهنگ کرد که یکی از شهدا را بیاریم مسجد خودمون ... فکری کردم و گفتم بعیده ولی پیگیری میکنم ، خداحافظی کردیم ... شروع کردم چند تا زنگ و به در بسته خوردم یکی از دوستان که خودشون برا مسجدشون شهید گرفته بودن گفت بعیده دیگه بدهند به محله ما چون ما گرفتیم حالا من میگم ببینم چی میشه ... دقایقی بعد یکی از دوستان زنگ زد بهم که اصلا بهش زنگ نزده بودم و گفت کسی رو داری که بره معراج شهدا ... یه فکری کردم و گفتم همه بچه ها که معتکف هستن و یا اگر هم باشن سرکار الان کسی رو ندارم ولی خودم میرم گفت سریع برو ... خودمو رسوندم زود معراج شهدا همون رفیقم که گفتم برا مسجدشون شهید گرفته بودن هم اونجا بود ، مسئول مربوطه گفت همه شهدا تقسیم شدن 95 تا از شهدا در نواحی تهران و به هر ناحیه 5 شهید تقسیم کردیم ... به ناحیه شما هم همین طور لیست اسامی مسجد ها هم مشخص شده و از سپاه به ما اعلام کردن دیگه امکانش نیست گفتم اون یک شهید چی مگه 96تا شهید نیست گفت احتمالا اون میخواد بره یکی از دانشگاهها ... نا امید شدم و به رفیقمون که بهم زنگ زد گفتم جریان را گفت صبر کن بهت خبر میدم ... توی اتاق بودیم و اتاق هم تقریبا شلوغ بود همهمه زیاد ، همه اومده بودن کارهای مربوط به تحویل شهیدشون رو انجام بدن یه دفته دیدم اسم منو صدا زد گفت اون یه شهید هماهنگ شده و گفتن که بدیم به شما و اسم شما رو دادن که کل شهدای ناحیه را شما تحویل بگیری یعنی 6شهید رو خودت باید تحویل بگیری ... من که دیگه کٌپ کرده بودم پیش خودم گفتم من اصلا امید نداشتم ولی حالا 6 شهید ... بهش گفتم حاجی همون یه شهید رو زحمتش رو بکش و شهید هر مسجد و به خودشون ... رفقای ما هم که به ما جواب منفی داده بودن با تعجب منو نگاه میکردن که نه به این که جور نمیشد نه به این که شهید ما رو هم میخوان تحویل ایشون بدن ... با کلی اصرار و کل انجار بالاخره قبول کرد که ما فقط یک شهید رو تحویل بگیریم مگه قبول میکرد (میگفت به من دستور دادن و نمیشه) "مسئولیت سنگینی بود من که با اونانبودم و هر اتفاقی می افتاد باید من پاسخگو بودم " ... کارها و مدارک رو دادیم و گفتن برید فردا صبح بیاید ... به دوستان مسجد اطلاع دادم که جایگاهی در مسجد برای شهید درست کنند ... ما هم رفتیم و صبح با رفقای مسجد جامع هماهنگ کردیم با هم رفتیم شهید رو تحویل گرفتیم و آوردیم سر راه یک مسجد دیگه که اعتکاف داشت نیز زنگ زدن گفتن اگه میشه بیارید عزیزان ما نیز زیارت کنند ... خلاصه سال گذشته ما مراسم ام داود رو با این شهید هرجا که بود گذروندیم و تا آخر شب چند تا مسجد و هیئت رفتیم و همه زیارت کردند ... روز عجیبی بود ... و امسال خیلی از سال گذشته فاصله گرفتم ... بعد از سرکار عصر راهی مسجد شدم که به آخرهای مراسم برسم و عکس های شهیدی که تازه شهید شده رو برداشتم و به سمت مسجد حرکت کردم عکس های شهید حاج سیدحمید طباطبائی که چندین بار توفیق دیدار ایشون از نزدیک برام فراهم شده بود آدمی صبور و با حوصله ، یکی از دوستان نزدیکش خاطره هاشو برام میگفت که فقط ماموریت هایی که سخت بودن رو انتخاب میکرد ... سال گذشته شهید گمنام ، امسال عکس شهید


۰۷:۵۸ ، ۹۲/۰۳/۰۶ ۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس زاده

ولادت اسدالله الغالب

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2012/05/H.Alia-2.jpg

نظر بزرگان شیعه درباره ولادت أمیر المؤمنین (علیه السلام) در داخل کعبه

شیخ مفید (ره)

مرحوم شیخ مفید (ره) (متوفای سال 413 هجری) در این زمینه، سخن زیبایی دارد که می‌تواند فصل الخطاب و بیان‌گر نظر شیعه باشد. ایشان می‌فرماید:

ولد بمکة فی البیت الحرام یوم الجمعة الثالث عشر من رجب سنة ثلاثین من عام الفیل و لم یولد قبله و لا بعده مولود فی بیت الله تعالی سواه، إکراما من الله تعالی له بذلک و إجلالا لمحله فی التعظیم.

حضرت علی (علیه السلام) در روز جمعه، سیزدهم ماه رجب سال 30 عام الفیل در خانه خدا در بیت الله الحرام به دنیا آمد. نه قبل از ایشان و نه بعد از ایشان، کسی در خانه خدا به دنیا نیامده است. و این تولد در خانه خداوند، فضیلت و شرافتی است که خداوند برای بزرگداشت مقام و منزلت آن حضرت، به ایشان اختصاص داده است.

الإرشاد للشیخ المفید، ج1، ص5، تحقیق: مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لتحقیق التراث، چاپ: الثانیة، 1414 هـ ـ 1993 م، ناشر: دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع ـ بیروت ـ لبنان

  

نظر بزرگان أهل سنت درباره ولادت أمیر المؤمنین (علیه السلام) در داخل کعبه

1. حاکم نیشابوری (متوفای سال 405 هجری)

من ابتداء نظر حاکم نیشابوری را بیان می‌کنم، سپس نظر بزرگان أهل سنت را نسبت به حاکم نیشابوری عرض می‌کنم. ایشان می‌گوید:

فقد تواترت الأخبار أن فاطمة بنت أسد ولدت أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرم الله وجهه فی جوف الکعبة.

روایات متواتری وارد شده که فاطمه بنت اسد، أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب کرّم الله وجهه را در داخل کعبه به دنیا آورده است.

المستدرک علی الصحیحین للحاکم النیشابوری، ج3، ص550، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمیة ـ بیروت، الطبعة الأولی، 1411هـ ـ 1990م و ج3، ص483، تحقیق: إشراف: یوسف عبد الرحمن المرعشلی

ایشان نمی‌گوید روایت صحیح است، بلکه می‌گوید روایت متواتر است و آقایان أهل سنت، روایت متواتر را به منزله آیه قرآن می‌دانند و انکار روایت متواتر را به منزله انکار آیه قرآن تلقّی می‌کنند.




ولادت حضرت علی رو اول به امام زمان (عج) تبریک میگم و دوم به پدر هممون امام سیدعلی خامنه ای که انصافا حق پدری گردن ما داره ... و بعد هم به همه پدرهای عزیز من جمله پدر خودم که امروز برای عمل چشمش رفته بیمارستان و امسال باید با چشم بسته روز مرد رو تجربه کنه (خیلی سخته) .... و بعد هم به همه دوستان گلم روز مرد رو تبریک عرض میکنم ، ایشااله که بتونیم این روز رو درک کنیم و از همه عزیزانی که در مراسم معنوی اعتکاف شرکت میکنند التماس دعا دارم ... خیلی دلم میخواست برم اعتکاف ولی شرایط جوری نیست که بتونم برم یکشنبه امتحان دارم و ... دیشب هم دوستان در مسجد ازم خواستن که برای مراسم اعتکاف در کنار هم باشیم ... خدایی دوستای خوب داشتن نعمتی است

خاطره.ن : یه روز صبح سحر قبل از نماز صبح بیدار شدم و رفتم به سمت حرم ، داخل حرم که وارد شدم دیدم چند کبوتر روی زمین دارن دونه میخورن و نظرم رو جلب کردن ، پیش خودم گفتم اینا از من زرنگ ترن و زود تر اومدن ... به ایون طلا نگاهی کردم و خدارو شکر کردم ... سرم و آوردم بالا و منظره ای به یاد موندنی دیدم ، طبقه دوم حیاط حرم حجره ، حجره است و هر حجره هم دری و دستگیره ای به همه حجره ها نگاه کردم دیدم روی دستگیره در همه حجره ها یه کبوتر ناز خوابیده و خیلی این صحنه برام شگفت آور و جالب بود ... به همه دوستان هم که میخواستن راهی بشن برای این که یادم کنن این مطلب رو یاد آوری میکردم و اوناهم بعد از برگشت میگفتن خیلی یادت میکردیم ... ایشاالله دوباره بطلبند و دعوتمون کنن بریم...

۰۶:۱۷ ، ۹۲/۰۳/۰۱ ۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفرنامه 5

سفر ارومیه :

زودتر زنگ زدم آژانس که ماشین سرموقع بیاد ... زود که نیومد هیچ توی راه هم ماشین خراب شد ده دقیقه مانده به پرواز رسیدم فرودگاه ... حالا نشستم توی ماشین یه خواننده زن داره میخونه گفتم بذار غیر مستقیم بهش بگم خاموشش کنه شاه مقصود را از جیبم درآوردم و چند تا تکون بهش دادم دیدم انگار نه انگار اشاره کردم به ضبط دیدم نه خبری نیست بهش گفتم بی زحمت بزن یه کانال دیگه تازه متوجه شد و گفت چشم میزنم رایو خودمون ... وقتی ماشین خراب شد پیاده شد و شروع کرد به درست کردن ماشین ده دقیقه زمان برد پیاده شدم و بهش گفتم درست میشه ؟ گفت چند دقیقه دیگه گفتم من هفت پرواز دارم ساعت را نگاه کردم 6:40 را به چشم متصور میکرد ... تا حالا چند بار دوستان از فرودگاه تماس گرفتند و رفته بودند داخل سالن ترانزیت منم خیلی خون سرد برخورد میکردم و میگفتم میام دیر نمیشه جلوی ترمینال دو آقای ع کارت پرواز را داد بهم و رفتم وارد سالن ترانزیت شدم داشتم ساعتم رو دست میکردم که اسم من و یه نفر دیگه رو از بلندگوی سالن صدا زدن و منم خیلی آروم به سمت خروجی شش رفتم و به شوخی به حراست پرواز گفتم کجا میخواد بره بلیطش دست منه ... رفتم داخل اتوبوس دوباره تیکه ها شروع شد و بعد از من نفر دیگه نیومد درب را بستن و راه افتادیم به سمت پرواز ... پیش خودم گفتم مثل اینکه عادت شده که نفر آخر بیام ها (یه بار از پرواز جا بمونم درست میشم) ... روی هوا به ابرها نگاه میکردم که زیر پای ما بودند ، ناگهان به یاد شهدای عرفه افتادم که همین مسیر را طی می کردند (حاج احمد کاظمی و یاران) ... خدایا راه ما را از راه شهدا جدا نکن و در راه شهیدان ثابت قدم بگردان ... الهی آمین ... خدا آخر و عاقبت این سفر را نیز مانند صدوپنچ سفر قبلی ختم به خیر گردان ... آمین

۱۶:۳۸ ، ۹۲/۰۲/۱۵ ۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفرنامه 4

گیله مرد ...

ساعت 11:30 (92/2/11) با گیله مردی لاغر اندام و قد نسبتا بلند هم صحبت شدم که برای استقبال از رئیس جمهور محبوب و مردمی آمده بود از تیپش معلوم بود آدم بسیار ساده ای است ، ازش پرسیدم برای چی آمدی استقبال؟ گفت چرا نیام؟ مگه من از مردم لبنان کمتر هستم که با آن استقبال گرم از رئس جمهور پذیرایی کردند ، اونوقت اومده شهرم من نیام؟ نامردی نیست؟ ... خودش سر صحبت رو بازکرد دیگر و گفت: دور قبل (سوم) که رئیس جمهور آمد شهرمان با مادرم برای استقبال آمدیم که در جریان استقبال دچار سکته مغزی شد به دلیل کهولت سن و به رحمت ایزدی پیوست ... پیش خودم گفتم دمش گرم دفعه قبل مادرش رو از دست داده علاقه اش به رئیس جمهور که کم نشده هیچ مصمم تر اومده برای استقبال ... این یعنی خون گرمی و مهمان نوازی ... من که کم آوردم

۱۶:۲۱ ، ۹۲/۰۲/۱۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفرنامه 3

الهی به امید خودت نه به غیر از تو

میخواستم ننویسم ولی نظرم عوض شد ...

برگشت از تبریز :

ساعت 23:12 (8/2/92) از مورد ارشد خداحافظی کردیم انگار نه انگار که هواپیما داره میپره خیلی خون سرد نشسته و داره به کار مردم میرسه و کارها رو نگاه میکنه ، آمدیم پائین ساختمان دو مورد مانده بودند انجام دادیم و به سمت فرودگاه راه افتادیم در مسیر یکی از همکاران ع.خ تماس گرفت که وسیله ندارم ، در مسیر سوارش کردیم و ادامه مسیر را انجام دادیم در راه گفت قرار بود آقای ا.ا دنبالش بیاید . دوستان از فرودگاه تماس گرفتند و اعلام کردند کانتر پرواز تا دقایقی دیگر بسته میشود سریع تر خودتان را برسانید با آقای ا.ا تماس گرفتم گفتم کجائید گفت وسط شهر گفتم دیگه خودتون فکر برگشت باشید احتمالا نرسید خیلی زود بیاید شاید امید باشد که برسید فکر میکرد دستش انداختیم گوشی را دادم به کسی که قرار بود بره دنبالش تازه دوزاریش افتاد ... رسیدیم فرودگاه بدو بدو رفتم داخل بازرسی اول انجام شد و به سمت درب سالن ترانزیت دوم دویدم آقای ح.م را که دیدم کاغذی از جیبم افتاد (حدیثی بود که روی یکی از میزها دیده بودم و خوشم اومده بود) کف سالن ، ته کفشم بسیار سُر بود نزدیک بود با خاک یکسان شم ، برگه را برداشتم و سریع کارت پرواز را گرفتم و وارد سالن ترانزیت شدم آقای داخل فرودگاه گفت عجله نکن میخوری زمین رفتم داخل اتوبوس نشستم (تقریبا آخرین نفرها بودم یکی دو نفر بعد من وارد اتوبوس شدن) روی صندلی پشت راننده ساعت دستم 23:28 را نشان میداد ، کمی نفسم که چاق شد هواپیمایی که جلو دیدگانم بود را نگاه کردم و دیدگانم متوجه شیئی شد که روی بال عقب (عمودی) هواپیما گیر کرده و روشن است ، دقت کردم و چشمهایم را باز و بسته دیدم قرص ماه است که غبار آلود و نیمه روشن در آسمان قرار گرفته و انگار به دمب هواپیما بستن ساعت را نگاه کردم 23:33 را به چشمانم انعکاس میداد گوشی تلفنم زنگ زد همان عزیز که امیدبه رسیدن داشت ، حراست پرواز سوار اتوبوس شد و فرمان حرکت را داد ، گفتم چند تا از دوستان پشت گیت هستند با بیسیم اعلام کرد ، حراست را رد کردند من و آقای بیسیم برگشتیم حفاظت پرواز اجازه رد شدن از گیت را نمیداد ، صحبت کرد فایده ای نداشت ، تلفن زدم به پ.ک و ایشان به ح.ب گفت کارت پرواز دست منه اومدم برای پرواز اصلی به این چهار نفر که جاماندند بگو بیام با پرواز اصلی برشون میگردونم  ، ما آمدیم سمت اتوبوس ... وارد هواپیما شدیم دوستان تیکه ها را نثارمان کردند : چرا دیر اومدید؟ علاف کردید مارو؟ و... مستقر شدیم روی صندلی و برای اینکه دوباره خوابم نبره و سرگیجه سفر قبل رو نگیرم شروع کردم به نوشتن ... قصد داشتم ننویسم ولی قسمت شد ... خدا کنه باقی سفر تا رسیدن به خانه بی خطر طی شود انشاالله ...

پاهام دیگه ازم خسته شدن تاب نشستن روی صندلی را هم ندارن از فرط خستگی ، صندلی های هواپیما ام که فاصله اش کمه نمیتونم پاهایم را روی هم بیاندازم ... یادم رفت بگم دو تا پرواز بود به همکارم آقای پ.ک چند بار گفتم به آقای م.ک زنگ بزن من تو پرواز شما باشم دیدم عکس العمل نشون نمیده گفتم پیش خودم شاید خیریتی داره توی هواپیما متوجه شدم خیریتش رو ما زودتر از آنها پرواز میکینم حالا اونا حالشون بد شده بود ... تهران که نشستیم بهش زنگ زدم گفت هنوز پرواز نکردیم ... به پایان آمدیم دفتر حکایت همچنان باقیست و سفرها ادامه دارد...

آخرهای پرواز دیگه چشمهام یاری نمیکنه و داره بازی درمیاره اکنون ساعت 00:52 بامداد را نشان میدهد

                       

سفر به دیار سردار جنگل میرزاکوچک خان

امروز ساعت  8:00  (10/2/92) صبح راه افتادیم زمینی به سمت گیلان با دوتا هایس تویوتا داخل هایس جا نبود دیگه کنار دست راننده نشستم ... توی طول مسیر همکاران کلی شوخی کردن باهام منم که کم نمیارم که ... هی گفتن هرکی جلو میشینه باید مهمون کنه و رئیسه و ....

اگه حال داشته باشم و وقت تایپ کردن بازم مینویسم ... هنوز پامون نرسیده به رشت شهر بعد رو برامون معلوم کردن که باید تا نرسیده تهران حرکت کنیم ... دیروز یه سر رفتم دانشگاه همه گرم تحویلم گرفتن و استاد بیشتر از همه نه این که نماینده کلاس هستم جام تو کلاس خیلی خالیه اونم کلاسهای ما که از کل وقت 60درصد زمان کلاس رو میخندیم همه ولی یکه کلاس رو موندم و کلاس بعدی رو پیچیدیم به بچه ها گفتم به استاد بگید شرایط منو این چند وقته تحملم کنن ... میترسم امتحاناتم رو نتونم شرکت کنم ... خدایا خودت کمک کن ...

۱۴:۱۱ ، ۹۲/۰۲/۱۰ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفر سال 91

یادش بخیر سال گذشته همچین شبی پر از هیجان بودم و مشغول دید و بازدید از میهمانان که زحمت کشیده بودن و برای خدا حافظی قدم رنجه کرده بودن و منزل ما تشریف آورده بودن ... شب که به پایان رسید و مهمونها رفتن و خانواده خودمون موند به این فکر میکردم که عمرم کفاف میده و میتونم به سفر فردا برم و یکی از بزرگترین آرزوهام رو برآورده کنم یا نه ... وسایل و ساکها که جمع و جور شد کمی استراحت کردیم و صبح اول وقت برای نماز بیدار شدیم و آماده و محیا برای رفتن اقوام نزدیک هم که مجددا زحمت کشیدن برای رفتن به فرودگاه آمدن و حسابی خجالت زدمون کردن مدیر کاروان هی توی مسیر زنگ میزد که دیر شده و چرا هنوز نیومدید منم که تجربه پرواز زیاد داشتم و میدونستم چه خبره خیلی دیر رفتم فرودگاه ... گذشت توی فرودگاه روی صندلی نشته بودم که دیدم یکی از مدیران سمنان اومد جلو من متعجب و او هم متعجب بعد از حال و احوال متوجه شدم ایشون در کاروان همجوار ما عازم سفر هستند .... پرواز کردیم و رفتیم به سوی سفری که قابل وصف نیست و من هنوز نتونستم درک کنم انگار یه خواب بود رسیدیم فرودگاه جده سوار اتوبوس ها شدیم و رفتیم به سمت مدینه النبی (ص) رسیدیم و رفتیم حرم نمیدونستم شبی برم قبرستان بقیع یا نه پرس و جو کردم گفتن شب بسته است و کسی را نمیذارن حتی پشت دیوارش بره ما درست چند روز بعد از شهادت حضرت زهرا رسیدیم مدینه یک صبح منتظر بودیم پشت قبرستان بقیع که بریم داخل یکی از دوستان مطلبی گفت که ما و بقیه عزیزان را آتش زد و بغض گلویمان را فشرد نمیدونم بگم یا نه .... گفت: ما شب و روز شهادت اینجا بودیم این نامردا شب و روز شهادت جلو قبرستان بقیع شیرینی و شکلات پخش میکردند ... این که میگن علی و بچه هاش غریبن بعد از گذشت این همه سال هم این مظلومیت حس میشود ...

ادامه سفر در آینده نزدیک

۱۶:۴۸ ، ۹۲/۰۲/۰۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفرنامه 2

سلام دوستان عزیز

میخواستم سفرنامه های بعدی را هم ... تبریز که امشب تموم میشه و گیلان که در راه است و فردا باید بریم امشب پرواز داریم تهران و فردا به رشت ولی بعضی ها خیلی بد کامنت گذاشتن که منو منصرف کرد ... ایشااله با مطالب دیگه خدمت شما هستم در آینده نزدیک ... البته شاید شاید خیلی بعدها مطلب نوشتم درموردش ولی اینو بگم که تبریز شهر قشنگی است و آدم های مهمون نوازی داره جای خیلی خوبیه برای زندگی ... امشب مطلبی درمورد سفر سال گذشته ام مینویسم که الان خیلی فاصله گرفتم ازش ... ممنون از دوستانی که با مطالب خوبشون باعث دلگرمی میشن ....

۱۶:۳۱ ، ۹۲/۰۲/۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سفرنامه 1

به نام مهربان ترین مهربانان

دیشب حوالی ساعت23 (2/2/92) از اهواز به سمت تهران حرکت نمودیم وقتی در هواپیما مستقر شدیم یکی از همکاران وارد شد و در جایی که برایش مشخص شده بود فردی نشسته بود (ردیف جلویی ما) ، پس از مراجعت میهمان دار معلوم شد دو بار برای صندلی کارت صادر شده است و شروع شد تیکه های همکاران که دنبال سوژه میگردند ... پس از کلی کار و خستگی کمی از خستگی ها را رفع نمودیم تا رسیدیم تهران و به منزل ساعت حدود 1:30 بامداد شده بود ... باید ساکم را مرتب و آماده می کردم جهت سفر بعد ... البته خیلی دیر نیست سفر بعدی چند ساعت بعد است یعنی ساعت 9:55 دقیقه صبح به سمت اصفهان پرواز داشتیم حدوداً 3 ساعت خوابیدم ، چه خوابی همش خواب کار دیدم و اضطراب از این که به دلیل خستگی از پرواز جا نمانم ساعت زنگ زد برق را که روشن کردم ساعت 5:30 را نشان میداد تا ادامه کارهایم را انجام دهم و صبحانه صرف نمایم ساعت 8:00 صبح را نشان میداد ساعت 8:15 با آژانس تماس گرفتم ماشین نداشت (گفت نیم ساعت دیگه تو دلم گفتم نیم ساعت دیگه که من به پرواز نمیرسم ) دنبال شماره از آژانس دیگری بودم ولی پیدا نکردم . پس از خداحافظی پیاده از منزل زدم بیرون رفتم به نزدیک ترین آژانس که از رنگ و لعاب و خلوتی جلوی مغازه متوجه شدم ماشین ندارد و خودمو ضایع نکردم برگشتم به سمت آژانس بعدی تا رسیدم ساعت شده بود 9:00 ماشین را هماهنگ کردم و گفتم فقط دیرم شده ... راه افتادیم ، در راه از فرط خستگی خوابم برد دیدم راننده بیدارم کرد (یک آن نمیدانستم کجا هستم و مقصدم کجاست) فکر کردم رسیدیم فرودگاه راننده گفت تلفن همراهتان زنگ میزند ... یک ربع به پرواز رسیدم فرودگاه رفتم سالن ترانزیت دقیقاً یک ساعت تاخیرداشت پرداز ، ردیف a2 نشستم اینقدر تا اصفهان از بالای سرم از درز هواپیما سوز و سرما زد به سرم لرزم گرفت ( به قول بابا پنجعلی : سوز میاد...) ... رسیدیم اصفهان ساعت دستم 12:20 را نشان میداد رفتم نهار و نماز و بعد چند جا در اصفهان پیگیری کار انجام دادم ( پس از سه بار اصفهان آمدن اولین بارم است که 33پل و پل خواجو را میدیدم ) محلی که برایمان درنظر گرفته بودند نزدیک پل خواجو  بود ، قدم زنان رفتم روی پل و صدایی که دوست داشتم را می شنیدم رفتم روی پله های پائینی که صدای را بیشتر و بهتر بشنوم تا غیر از صدای آب صدای دیگری را نشنوم حتی زنگ موبایل ... عاشق صدای آب هستم ، آرامش عجیبی منتقل میکند و اکنون ساعت 16:30 را نشان میدهد ... چه منظره ای ، چه صدایی ...

خدایا به خاطر این همه نعمت که به ما دادی شکر ...                                                                        

خدا آخر و عاقبت مارا در این سفر و سفرهای کاری دیگه بخیر کنه شدم مثل این معتاد ها که سیگار به سیگار روشن میکنن و نمیذارن آتیش سیگارشون خاموش بشه نمیتونیم یکم خونه استراحت کنیم همش باید بدو بدو این چند ماه بریم سفر ... این قدر عجله کردم که دوربین عکاسی را فراموش کردم بیارم سفر خیلی مناظر زیبا و خوبی داره ای کاش ...



الحاقی :

برگشت اصفهان

پس از کلی کار در روز چهارشنبه به ما اعلام شد که ساعت 01:00 بامداد پرواز دارید به سمت تهران رفتیم فرودگاه گفتن تاخیر داره مثل یه بچه خوب با دوستان رفتیم روی صندلی های مخصوص درازکش خوابیدیم ساعت 02:00 بامداد دیدیم جمعیت بلند شد به سمت درب خروجی  مخصوص سوار شدن هواپیما سریع از جا بلند شدیم رفتیم به سمت درب خروج دیدیم همه دارن هم همه میکنن و یه سری میخندند و یه سری زیر لب غرغر میکنن جویا شدیم متوجه شدیم یکی از همکاران با همه شوخی کرده و از اونجا که پرواز چارتر بود همه آشنا بودن با هم یه جورایی ، از ته سالن بدو بدو اومده جلوی درب و جمعیت به هوای ایشان بلند شدند و ماهم که از همه جا بی خبر ... بگذریم در هواپیما از فرط خستگی متوجه نشدم چی شد دیگه ناگهان هواپیما تکان محکمی خورد و از خواب پریدم فکر کردم سقوط کردیم ... چنان سرگیجه ای داشتم از فرط خستگی و کم خوابی که تا برسم خونه نزدیک بود چند بار به زمین بخورم ... خونه که اومدم افتادم تا ساعت چهار بعداز ظهر بیهوش شدم و فقط برای نماز و نهار به زور بیدارم کردن... خدا توان بده حالا ما که اینجوری هستیم خدا کمک کنه به اونایی که بیشتر از ما کار میکنن و کمتر استراحت ...

۱۴:۱۳ ، ۹۲/۰۲/۰۳ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سرعت دقیق نور در قرآن

سرعت دقیق نور در قرآن


چند سال است که علم توانسته سرعت نور را اندازه گیری کند؟

 این را بخوانید. جالب است و قابل تامل

 سوره معارج آیه 4):

 تَعْرُجُ الْمَلَئکةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فى یَوْمٍ کانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْف سنَةٍ

 ترجمه:

 فرشتگان و روح (فرشته مخصوص ) به سوى او عروج مى کنند در آن روزى که مقدارش پنجاه هزار سال است

 گفته شده وقتی فرشته ها حرکت میکنند برای آنها یک روز زمان میبرد ولی برای انسانها پنجاه هزار سال طول میکشد!

 یعنی قرآن 1400 سال پیش با یک پیامبر که از نظر آکادمیکی بیسواد بوده،گفته زمان نسبی است و بستگی به دید طرف دارد، فرشته یک روز احساس میکند وانسان پنجاه هزار سال!

 حالا چرا 50000 ؟؟؟

 طبق نظریه نسبیت وقتی چیزی سرعت بگیرد زمان برای او به نسبت ما کند احساس میشود و در دید ما خیلی طول میکشد.

 زمان برای فرشته های در حال حرکت یک روز است و برای ما 50000 سال،خوب نظرتون چیه که برعکس عمل کنیم و سرعت یک فرشته قرآن را در حرکت به دست آوریم؟

 به عکس زیر دقت کنید

 فرمول سرعت بر اساس انبساط رو براتون آوردیم

 سال های قمری حدود 354 روز دارند یعنی میزان اختلاف زمان ما با یک فرشته در حال حرکت 50000*354 است.

 پس جایگزین میکنیم:

 میبینیم که عدد حاصل میشه299792458

 یعنی دقیقا سرعت نور در خلا

 طبق قرآن،آفریدگان سه دسته اند: انسان که از خاک است و جن که از آتش است و فرشته که از نور است!

 به نظر شما گفته قرآن تصادفیست؟

۱۴:۰۸ ، ۹۲/۰۱/۳۱ ۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عباس زاده

افلاک

۰۸:۵۱ ، ۹۲/۰۱/۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

امام عشق 2

افسران - بدون شرح 
۰۸:۲۱ ، ۹۲/۰۱/۳۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

حجاب3

یغمبر(ص) از جبرئیل پرسید: آیا ملائکه، گریه و خنده هم دارند؟ گفت: آرى از سه کس از روى تعجب مى‏خندند و بر سه کس از ترحم و دلسوزى مى‏گریند.....سوم: از زنى که در زندگى، خود را از بیگانه نپوشیده پس از مرگ او را در قبر نهند و بدنش را بپوشانند که از دیده ‏ها پنهان باشد؛ ملائکه خندند و گویند:
هنگامى که مورد رغبت بود او را نهان نکردید، اینک مستور کنید که

مورد نفرت و انزجار است...*

۲۲:۰۹ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

طنز روز

۲۲:۰۱ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

حجاب 2

چند روایت درباره اهمیت حجاب در نظر فاطمه زهرا علیهاسلام:



 حضرت موسی بن جعفر(ع) از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین (ع) نقل فرمود که:

 روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاطمه علیهاسلام برخاست و چادر به سر کرد. رسول خدا فرمود:« چرا از او رو می‌گیری، او که تو را نمی‌بیند؟» فاطمه عرض کرد:« او مرا نمی‌بیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرانمی‌بیند ولی بوی مرا که حس می‌کند.» رسول خدا فرمود:« شهادت می دهم که تو پاره تن منی.»


روزی رسول خدا از اصحاب خود پرسید:

« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش کدام است؟» اصحاب نتوانستند جواب بدهند. این سؤال به گوش فاطمه(س)رسید. فاطمه فرمود:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش وقتی است که در خانه اش بنشیند (و خود را در کوچه و بازار، جلو چشم نا محرمان قرار ندهد.)» وقتی رسول خدا این سخن را شنید، فرمود:« فاطمه پاره تن من است.»

امیرالمؤمنین (ع)می‌فرماید:
 روزی رسول خدا از ما پرسید:« بهترین کار برای زنان چیست؟» فاطمه (س)  پاسخ داد:« بهترین کار برای زنان این است که مردان را نبینند و مردان نیز آنها را نبینند » رسول خدا فرمود:« فاطمه پاره تن من است »

رسول خدا بعد از ازدواج فاطمه (س) کارها را بین او و علی (ع) تقسیم کرد و فرمود کارهای منزل با فاطمه و کارهای خارج از منزل با علی. فاطمه(س)می‌فرماید:« هیچ کس نمی‌‌داند من چقدر خوشحال شدم که رسول خدا مرا از ظاهر شدن در پیش چشم مردان معاف کرد.»

روزی فاطمه زهرا (س)به اسماء فرمود:

« چه بد است این تخته‌هایی که بدن مرده را برای تشییع جنازه روی آن می‌گذارند! زیرا وقتی زنی را روی آن قرار می دهند و پارچه ای بر بدنش می کشند، حجم بدن او معلوم است.» اسماء گفت:« من که در حبشه بودم، می‌دیدم مردم آنجا تابوتی از چوب درست می‌کردند و مرده را داخل آن می‌گذاشتند.» 
سپس اسماء با چوب خرما تابوتی لبه‌دار درست کرد و به فاطمه (س) نشان داد. حضرت فاطمه بسیار خوشحال شد و فرمود:« این خیلی خوب است. وقتی مرده را داخل آن قرار دهند و پارچه‌ای روی آن بکشند، دیگر معلوم نمی‌شود مرده مرد است یا زن.» و فرمود:« پس از مرگم، مرا در همین تابوت بگذارید.»


خواهرم :
اگر حجابت را یک پیام بدانی، و یا یک اسلحه،
در محیط کفر هم بروی از خودت دورش نمی کنی،

اما اگر ندانی چرا حجاب داری و یا چادری می پوشی هر از گاهی در مقابل جوانی که می ایستی سعی می کنی در برابر باد باشی تا کمکی باشد برای کنار رفتن چادرت، همان چادری که ندانستی چرا پوشیدی.

۲۲:۰۰ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

حجاب 1

http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_3528121-b.jpg

۲۰:۰۶ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

شهادت حضرت زهرا (س)

میگویند رفته ای بانو...

اما دل دیوانه ام رفتنت را باور نمی کند...
تورا می بینم هرروز...
در سیمای دختری محجوب...
در چادری سیاه تر از شب...

نرفته ای...

ایام فاطمیه تسلیت باد

افسران - شهادت مادرم زهرا افسانه نیست ...15

۱۹:۵۹ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

شهید احمدی روشن



وقتی تلویزیون داشت مستندی در باره‌ی پدرش پخش می‌کرد
علی کوچولو گریه میکرد
این اشک‌ها، برای تو «بابا» نمی‌شود...

دلم سوخت وقتی این صحنه گریه های علی کوچولوی احمدی روشن رو دیدم!باباش برا خاطر ما رفت!!قدر شهدا و فرزندان اونها رو بدونیم
من که قلبم شکست، شما رو نمیدونم!!!!!!

به یاد داشته باش که پدر رفت تا حقیقت بماند ؛اشک های تو دل ها را خواهد شست .

۱۹:۵۵ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

زلزله بوشهر

سلام به همه عزیزان بوشهری

خبر تاسف بار زلزله بوشهر دقایقی پس از وقوع زلزله از طریق پیامک به دستم رسید و تعداد کشته شده هایش خیلی متاثر و ناراحت شدم به یکی از دوستان ساکن بوشهر تماس گرفتم و پاسخ ندادند امروز با ایشان تماس گرفتم و جویای احوالات ایشان شدم که اضهار داشتند زلزله در شهرسان دشتی صورت گرفته و اطراف شهر بوشهر می باشد ایشان اضهار داشتند با توجه به بازدید امروز ایشان از مناطق زلزله زده مناطق زیادی تخریب شده است و طبق اعلام استاندار حدود پنجاه نفر کشته و حدود 1050 نفر زخمی شده اند .

خداوند رفتگان را بیامرزد و به بازماندگان صبر و به مجروحین عافیت عنایت نمایند.

۱۹:۴۴ ، ۹۲/۰۱/۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

زندگی چه می گوید؟

زندگی چه می گوید؟
امروز که از خواب بیدار شدم
از خودم پرسیدم: زندگی چه می گوید؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم...
پنکه گفت: خونسرد باش!
سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت: دنیا را بنگر!
ساعت گفت: هر ثانیه باارزش است!
آیینه گفت: قبل از هر کاری، به بازتاب آن بیندیش!
تقویم گفت: به روز باش!
در گفت: در راه هدف هایت، سختی ها را هُل بده و کنار بزن!
زمین گفت: با فروتنی نیایش کن!

۱۱:۲۷ ، ۹۲/۰۱/۰۹ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

حجاب بازی !!!

رنگ چادرش سیاه
رنگ صورتش 
رنگینکمان!
"حجاب بازی!!!!"
نوبر است!
                      
                           

۱۱:۱۵ ، ۹۲/۰۱/۰۹ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

امام عشق

سلام آقاجان

امیدوارم تا ظهور فرزند زهرا (س) زنده باشی ، با صحبت هایت دلهایمان قرص و محکم شد سربازان شما آماده اند تا شما حکم جهاد را صادر نمائید تا رژیم اشغالگر را با خاک یکسان نمایند ، جان من و امر ولی ...


۰۷:۲۲ ، ۹۲/۰۱/۰۶ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

قضاوت

بهش گفتم: امام زمان رو دوست داری؟
گفت: آره ! خیلی دوسش دارم
گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه..! ولی دوست داشتن امام زمان به ظاهر نیست ، به دله
گفتم: از این حرف که میگن «به ظاهر نیست ، به دله» بدم میاد
گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره..
عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟
بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.
بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟
اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…
دیدم حالتش عوض شده
بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه..
گفتم: پس حجابت..
اشک تو چشاش جمع شده بود .. روسری اش رو کشید جلو
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره
از فردا دیدم با چادر اومده
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنـــــــد می زنه..

۰۵:۰۰ ، ۹۲/۰۱/۰۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

سال جدید

سال جدید داره از راه میاد و همه مشغول خونه تکونی و حساب کتاب های آخر سال هستند ؛ اونایی که زرنگ بودن حساب کتاب ها رو جوری تنظیم کردن که الان کاری خیلی ندارند و فقط یه جمع و تفریق ساده آخر لیست هاشون هستند و خیلی ها هم که زیاد زرنگ هستند خونه تکونی شان را از مدتی قبل شروع کردند . اونایی که اهل دل هستند هم دل تکانی انجام میدهند ... خدایا ما هم که از دلمون نا امید شدیم اصلا فایده دل تکونی هم نداره باید فکر عوض کردنش باشیم دیگه کار از زنگال و دوده و سیاهی و این حرفها هم گذشته ... ایشااله که آدم بشیم ... خیلی برام دعا کنید .

سال 1391 با همه فراز و نشیب هاشم داره به پایان میرسه با همه خوشی هاش که الحمدالله زیاد بوده و ناخوشی هاش که شکر خدا کم بوده ... از همه داده هاش شکر و از همه نداده هاش شکر از همه کارهایی که انجام دادیم توبه و از همه کارهایی که انجام ندادیم توبه خدایا خودت ببخش مارو  و مارا به خودمون واگذار مکن ... الهی آمین


ایشااله همه دوستان سال خوبی در پیش داشته باشند ...


د.ن : امروز دوستان از چند محله مختلف رفتند راهیان نور خدامیدونه که چقدر دوست دارم برم مناطق چند سالی است که قسمت نشده ؛ دوست دارم چند روز دست از کار و زندگی بکشم و کوشی موبایل رو خاموش کنم و بدون هیچ وسیله ارتباطی برم به خودم فکر کنم روی اون خاکها بشینم و ... شهدا خودتون بطلبید ... از همه دوستان که میروند التماس دعای ویژه دارم ...

۰۹:۳۸ ، ۹۱/۱۲/۲۷ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

تفاوت خانم با حجاب و بی حجاب

 
اصن فکر کن قیامت نباشه و دین و نماز و روزه و حجاب و ... حرف آخوندا باشه....تفاوت یه خانم بی حجاب با یه خانم محجبه چقدره؟... نیم کیلو
یعنی این خانم 80 کیلو ه، یه نیم کیلو هم حجاب داره، میشه 80.5 کیلو... :)

حالا اگه قیامت نباشه.... تمام ضرر این خانم اینه که نیم کیلو اضافه وزن تحمل کرده...
ولی اگه قیامت وجود داشته باشه، تو چقدر ضرر کردی؟
۱۷:۴۴ ، ۹۱/۱۱/۱۳ ۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

یک الگوی مناسب برای جوان ها

مصاحبه ای که از نظرتان می‌گذرد گفت‌وگویی است با مادر جوان یک خانواده 10نفره. مادر پرجمعیت‌ترین خانواده جوان ایرانی طی گفت وگویی اعلام کرده که در سن 14 سالگی ازدواج کرده و 8 فرزند حاصل این ازدواج است.

در مورد خودتان بفرمایید؛ متولد چه سالی هستید؟ چه تحصیلاتی دارید؟ و چند فرزند دارید؟

حداد هستم؛ ۲۸ ساله، متولد سال ۶۲ تا سال دوم دبیرستان درس خواندم و بعد ازدواج کردم و بعد از ازدواج وارد حوزه شدم؛ ۴ سال حوزه درس خواندم. الان هم مادر ۸ فرزند هستم.

*در چه سنی ازدواج کردید؟

حدود ۱۴ سالگی ازدواج کردم.

*همسرتان چند سال داشتند؟

همسرم ۱۶ سال داشتند.

از ابتدای ازدواج مستقل زندگی کردید؟ همسرتان از همان ابتدای زندگی منبع درآمد داشتند؟

درآمد همان شهریه طلبگی بود؛ ۲ سال و نیم منزل پدرشوهرم زندگی کردیم و بعد برای طرح هجرت به یکی از روستاهای رفسنجان به نام امین شهر انار رفتیم. ۳ سال آنجا بودیم پسر سومم آنجا به دنیا آمد. برگشتیم قم؛ یک خانه اجاره کردیم. چند سال قم بودیم و بعد ۲ سال رفتیم بابل. در بابل همسرم ۲ سال تدریس داشتند و کارهای تبلیغ می کردند و بعد مجدد برگشتیم قم و الان هم قم زندگی می کنیم.


اولین فرزند شما چند سال بعد از ازدواجتان به دنیا آمد؟

من ۵ ماه بعد از ازدواج باردار شدم.

* آن زمان با خواست خودتان باردار شدید؟ آمادگی روحی داشتید؟

بله، من خودم سبزواری هستم و در قم تنها بودم، به خاطر تنهایی خودم بچه آوردم؛ بعد دیدم بچه آوردن خیلی خوب و شیرین است.


*فاصله سنی فرزندانتان چقدر است؟

بچه اولم متولد سال ۷۷، بچه دوم ۷۹ و باقی فرزندانم، به جز فرزند چهارم و پنجم که یکسال فاصله سنی دارند، باقی همه دو سال تفاوت سنی دارند.


*اشاره کردید خانواده خودتان پیش شما نیستند. اوایل ازدواج در بزرگ کردن بچه ها کسی به شما کمک می کرد؟

پدرشوهر و مادرشوهرم هم بودند. شوهرم هم کمک می کردند؛ البته الان به خاطر مشغله کاری و فعالیت در یکی از گروه های جهادی اصلاً خانه نیستند، اما اوایل وقت آزاد بیشتری زیاد داشتند و کمک می کردند.

*یکی از دغدغه های خانواده ها برای فرزندآوری بحث معیشت است. می گویند وقتی درآمد کافی نداریم و به سختی معیشت خودمان را تأمین می کنیم، چگونه چند فرزند داشته باشیم؟ درآمد شما به چه صورت است؟ آیا نگران معیشت فرزندانتان نیستید؟ تاکنون به مشکلی در این زمینه برخوردید؟

به عقیده من روزی دست ما نیست و روزی دهنده خداست. و لا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقکم و ایاهم تا به حال هم درآمد ما از طلبگی بوده است. شکر خدا تاکنون شوهرم نه از جایی قرض گرفته، نه وامی گرفته، حتی همه از ما قرض می گیرند، نه اینکه خیلی پول داشته باشیم، ولی خدا در همین درآمد کممان برکت قرار داده است. خدا را شکر تاکنون محتاج کسی نبودیم. البته بچه های ساده و قانعی هم داریم.


داستانی تعریف کنم، یکی از تاجران تهرانی بود که یک مدتی خانه نشین می شود. از او سئوال می کنند چرا خانه نشین شدی؟ می گوید من زمین های کشاورزی زیاد دارم یک بار سر زمین بودم زنبوری می آمد مرتب گندم بر می داشت و می برد. تعجب کردم زنبور که گندم نمی خورد؟ دنبالش رفتم دیدم زنبور گندم را می برد داخل خرابه ای. در این خرابه گنجشک کوری زندگی می کند که وقتی صدای بال زدن زنبور را می شنود، دهانش را باز می کند و زنبور، گندم را می اندازد داخل دهان گنجشک.


خداوند بارها در قرآن فرموده به خاطر روزی بچه هایتان را نکشید. همان خدایی که به بچه در رحم مادر با بند ناف غذا می رساند، بعد از تولدش هم روزی اش را فراهم می کند.


*شما در زندگی خودتان با شهریه طلبگی چطور معیشت را مدیریت می کنید؟ چون فکر نمی کنم این شهریه خیلی بالا باشد، با ۸ فرزند و اجاره خانه، خوراک و پوشاک و ….؟


این بحث در فکر ما نمی گنجد که خداوند چگونه برکت به مال می دهد. یک ریاضی دان می رود پیش یکی از علما و به او می گوید: «چرا شما می گویید اگر خمس بدهید مالتان ۲ برابر می شود؟ هر عاقلی می داند اگر از ۵ تا ۱ دانه برداریم می شود ۴ ولی شما می گویید می شود۱۰ تا.» آن عالم می گوید: سگ زاد و ولدش زیاد است و در هر نوبت زایمان توله های زیادی به دنیا می آورد ولی گوسفند سالی یک زایمان دارد. از طرفی انسان ها از سگ تغذیه نمی کنند و گوشتش را نمی خورند، ولی گوشت گوسفند را می خورند. بیماری، گوسفند را بیشتر از سگ از پا در می آورد و می کشد و… بر طبق این موارد، الان دنیا باید پر از گله سگ باشد، ولی پر از گوسفند است.» این برکت خدا برای ما غیرقابل فهم است.


*یعنی شما از ابتدا اصلاً دغدغه معیشتی نداشتید؟ و همه چیز راحت بوده است؟

نه، آسان نبوده است. یا یک بار همسرم رفته بودند تبریز. قم هوا خیلی سرد بود و آن زمان ۵ بچه داشتم، همه بچه ها مریض شدند. من ۲ تا ۲ تا می بردمشان دکتر. کسی هم نبود کمکم کند. تنها بودم. تا اینکه یک شب دو تا از بچه ها تب ۴۰ درجه کردند و من خیلی سعی کردم تبشان را پایین بیاورم ولی نشد. بردمشان دکتر، دکتر گفت یکی از بچه ها باید بستری شود. من دیدم نمی توانم بچه ها را در خانه تنها بگذارم یا این بچه را در بیمارستان بگذارم، از طرفی وضعیت مالی ام هم خیلی جور نبود. به دکتر گفتم هر کاری لازم است بگویید در خانه انجام می دهم.

*شما گفتید بارداری سختی دارید. ازطرفی زمان بارداری تان هم ممکن است همسرتان به خاطر نوع کاری که دارند کنارتان نباشند تا حداقل در امورات خانه کمکی به شما بکنند. چه چیزی باعث شده از همان ابتد تصمیم بگیرید فرزندان بیشتری بیاورید و این دوران سخت بارداریتان را تکرار کنید؟


آدم وقتی در راه سختی می رود، وقتی هدفش مشخص شده باشد، وقتی بداند به چه چیزی می خواهد برسد، در این مسیر سختی ها برایش شیرین می شود. ولی وقتی آدم فکر کند یک مادر از زمان شروع بارداری تا زمان زایمان، اجر هزاران شهید را دارد، برایش این سختی ها آسان می شود. وقتی پیامبر می گوید وقتی بچه ای در امتم به دنیا می آید، از انچه که خورشید بر آن می تابد برای من با ارزش تر است، و لولود فی امتی احب مما طلعت علیه الشمس، معلوم است که آدم باز هم بچه می آورد. پیش آمده بعد از زایمانم، زمانی که فرزندم را شیر می دهم، دوستانم از من پرسیده اند باز هم می خواهی بچه بیاوری؟ می گویم: شاید به خاطر درد جسمی ام گاهی با خودم فکر کنم نه، ولی بعد به خودم می گویم خدایا من نمی توانم خود را از تمام این ثواب ها محروم کنم. حیف است.


*خانواده شما و همسرتان چقدر حمایت روحی و معنوی از شما می کنند؟ با فرزندآوری متعدد شما موافقند یا مخالف؟


خانواده شوهرم معتقد به بچه زیاد هستند، اما خانواده خودم یک مقدار به خاطر شرایط جسمی خودم نگرانند مخصوصاً مادرم. ایشان فکر می کنند فقط همسرم دوست دارند و من مجبورم و من می گویم خودم هم راضی هستم. ایشان هم راضی می شوند.


*خانم ها اغلب بعد از بارداری دچار افسردگی و بی حوصلگی می شوند و به سختی می توانند به امورات خانه و حتی فرزندشان برسند. خب شما تقریباً پشت سر هم تجربه بارداری دارید. از لحاظ روحی در چه شرایطی هستید؟


این بحث بر می گردد به همان صحبت قبلی ام؛ وقتی آدم هدفش را مشخص کرده باشد، در راه رسیدن به آن هدف با هر سختی مقابله می کند. با یک کسی صحبت می کردم گفتم: شما درس می خوانید گفت بله درس خواندن را خیلی دوست دارم، حتی بچه هایم را می گذارم منزل مادرم و می روم درس می خوانم. گفتم: شما چون درس خواندن را دوست دارید، در راهش هر سختی را تحمل می کنید.

من با افرادی که می خواهند مثل من چند فرزند داشته باشند صحبت می کنم و می گویم باید از نظر روحی و باوری با خودتان کنار بیایید. وقتی آدم خودش نخواهد، کوچکترین مشکلی او را از پا درمی آورد. به خصوص بحث افسردگی بعد از زایمان که برای همه خانم ها هست. البته بستگی به شوهرشان هم دارد که چقدر به خانم رسیدگی کند. البته باز هم تأکید می کنم اگر هدف مشخص باشد، انسان ضربه نمی بیند.

*شما از همان ابتدا خودآگاه و با هدف مشخص اقدام به این کار کردید؟


بله، کاملاً.


*یک مقدار از وضعیت منزلتان برایمان بگویید؛ اینکه منرلتان چند اتاق دارد؟ بچه ها اتاق مستقل دارند؟ چه امکاناتی برای بچه ها در منزل دارید؟


فضای مفید خانه ما ۲ تا اتاق است؛ یک اتاق اتاق نشیمن است و یک اتاق دیگر هم اختصاص به کارها و مراجعات همسرم دارد. البته دو اتاق کوچک هم در انتهای حیاط داریم که وسایلمان را در آنجا گذاشته ایم.


*چه امکاناتی برای بچه ها فراهم کرده اید؛ پلی استیشن، بازی های جدید، کامپیوتر و…؟


بچه هایی که با هم بازی می کنند احتیاجی به اسباب بازی ندارند. من خودم شخصاً عقیده دارم بچه هایی که با عروسک، بازی می کنند، خودخواه می شود. من تا به حال به جز یک بار که رفته بودم کربلا و برای بچه هایم دو تا عروسک آوردم، برایشان عروسک و اسباب بازی نخریده ام. بچه هایم با هم بازی می کنند، با هم دعوا می کنند، از حق خودشان دفاع می کنند و… وقتی بچه هایم با هم دعوا می کنند، من طرفداری هیچکدام را نمی کنم. می گویم خودتان مشکلتان را حل کنید. این بچه ها یاد می گیرند که باید از خودشان دفاع کنند و ناز نازی بار نمی آیند.


*شما زایمان هایتان طبیعی بوده است؟ الان بیشتر خانم ها تمایل به سزارین دارند.


بله. بچه هایی که طبیعی به دنیا می آیند، چند درصد با هوش تر هستند از بچه هایی که سزارین می شوند. سلامتی خانم ها در زایمان طبیعی است.

*برای تربیت بچه ها از چه روش تربیتی استفاده می کنید؟ مطالعه می کنید؟
مشکل ما این است که فکر می کنیم بچه که به دنیا آمد، باید او را تربیت کرد؛ در حالیکه اشتباه است. اسلام می گوید از قبل از ازدواج باید به فکر تربیت بچه باشی. می گوید وقتی می روی خواستگاری دقت کن آن دختر یا پسر می تواند مادر یا پدر خوبی برای بچه ات باشد یا نه؟ اما الان این نگاه عوض شده است. فطرت انسان گرایش به خوبی ها دارد.


یکی از معصومین می فرمایند شما سعی کنید بچه را بد تربیت نکنید. اگر بگذاریم از همان ابتدا بچه از کانال کانالی که خدا گفته بزرگ شود، خوب تربیت می شود.

روان شناسی اسلامی اگر بخواهیم بدانیم باید نامه حضرت علی به امام حسن را بخوانیم. البته من کتاب مسئولیت و سازندگی آقای صفایی حائری را هم برای بحث تربیت فرزند پیشنهاد می کنم.

*بچه های شما تاکنون اعتراضی نسبت به امکانات کمترشان در مقایسه با دوستانشان نداشته اند؟

مشخص است که بچه ها گاهی از این دست حرف ها می زنند. اما باز هم این بر می کردد به بحث تربیت که فرزند جوری بار بیاید که این مسائل خیلی برایش مهم نباشد. در این گونه موارد با بچه ها حرف می زنیم و را و روش درست زندگی کردن را بهش می گوییم و بچه می فهمد که دنیا چقدر بی ارزش است. همسرم در این خصوص خیلی با بچه ها با زبان خودشان صحبت می کند. تمام بچه ها بچه های خوبی هستند ما پدر و مادر بچه ها را بد می کنیم.

اگر مادری بعد از یک مهمانی خودش از تجملات و زندگی میزبان با حسرت تعریف کند، بچه هم اینگونه بار می آید. اگر بچه بی ارزشی دنیا را در نگاه پدر و مادرش ببیند، برای او هم این مسائل بی ارزش می شود. اما متاسفانه درد دین در جامعه ما کم شده است. خانواده ها ازینکه نکند بچه به خاطر برخی نداشته ها ناراحت شود، یا به قولی عقده ای شود، هر چیزی که بچه بخواهد بلافاصله برایش تهیه می کنند ولی غافل از اینکه سختی ها انسان های بزرگ تحویل جامعه می دهد.


*من متوجه شدم همسرتان خیلی کم منزل هستند ولی حضور پررنگ و مؤثری دارند. ایشان چه رابطه ای با شما دارند؟ چه اخلاقیات خوبی دارند که می توانید به آقایان توصیه کنید؟


همسرم کم منزل هستند ولی وقتی هستند حضور پررنگی دارند؛ با بچه ها صحبت می کنند. من تربیت خوب بچه ها و احترامی که به ما می گذارند را مدیون شوهرم هستم که با بچه ها رابطه صمیمی دارد. اغلب آقایان وقتی خسته با منزل می آیند و بچه ها سر و صدا می کنند ناراحت می شوند و به خانم می گویند بچه را ساکت کن ولی همسر من اینطوری نیستند.
آقایان باید رعایت خانم هایشان را بکنند. نه اینکه مدام در منزل باشند و کار کنند، بلکه الان اغلب خانم ها گله دارند که همسرانشان کارهای بیرون از منزل را می آورند خانه؛ پای کامپیوتر و لب تاب می نشینند. در حالیکه باید سعی کنند اوقاتشان را با بچه ها و خانواده بگذرانند؛ با بچه ها بیرون بروند، بازی کنند و… ما الان مسافرت های زیادی می رویم. هرچند بیشتر به خاطر کار تبلیغ است. ولی حتی در آنجا هم همسرم بعضی از بچه ها را با خودشان می برند تا به من کمک کنند.

*از بچه هایتان هم برایمان بگویید؛ سن و سالشان، خصوصیات اخلاقی و خوبشان؟

خدا رو شکر یک صفت مشترک بین همه بچه هایم، خصلت دلسوزیست؛ هم نسبت به یکدیگر و هم نسبت به من و پدرشان.
دختر بزرگم، مطهره، اول دبیرستان است؛ رشته معارف در جامعه الزهرا می خواند. دختر دومم محدثه، دوم راهنمایی و فرزند سومم مهدی کلاس پنجم، بچه چهارم مهدیه کلاس سوم و بچه پنجم کوثر کلاس اول، بچه ششم ابوالفضل پیش دبستانی، بچه هفتم فاطمه ۳ ساله و بچه هشتم عباس که ۴ ماهش است.

۱۷:۳۵ ، ۹۱/۱۱/۱۳ ۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

آرامـــــــــــش

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم
استاد لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟
اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟
استاد لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم و من آرامش برگ را می پسندم
۱۷:۲۴ ، ۹۱/۱۰/۰۴ ۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

می خواستم شمع باشم

می خواستم شمع باشم

همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . میخواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم . می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم . می خواستم فریاد شوق  زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم . می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم . می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد ، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم . آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم ، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای عالم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

بخشی از مناجات شهید چمران
۱۶:۲۹ ، ۹۱/۰۹/۱۹ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده