۱۱۵ مطلب با موضوع «تفکر نوشت» ثبت شده است

کلاغ یا پروانه؟!..مسئله این است..

لطفا چند لحظه به تصویر زیر دقت کنید


 

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۱۱/۰۲ ۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

صبر و بی تابی

صدر نوشت مهم: این متن رو من به محض برگشت از سفر تو وب گذاشتم نمیدونم چرا اشتباهی تو پیش ها ذخیره اش کردم...واقعا ببخشید که دیر شد...الان اومده بودم پی نظرات فهمیدم.


حتما پیش اومده
کسانی اطرافت باشن که با رفتارشون آزارت بدن...
بعد از مدتی متوجه بشی که نه میتونی اون آدم رو نمیتونی عوض کنی(مثلا سنش بالا باشه،یا خودش نپذیره تغییر رو، یا در جایگاه تغییرش نباشی اصلا یا غیره)
 و نه میتونی از اون ها فاصله بگیری...(همکاری،هم کلاسی ای و غیره)

ادامه مطلب...
۱۹:۳۰ ، ۹۵/۱۱/۰۱ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

سیمرغ!

چند وقت پیش به طور اتفاقی این نقاشی را دیدم...   

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۱۰/۲۵ ۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

بفرمائید به چالش مانکن!!

لطفا به اندازه ۱۰ ثانیه چشمتو ببند و نفس نکش....

فقط ۱۰ ثانیه..بعد برو به ادامه مطلب

خواهش می کنم...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۱۰/۰۴ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

کودک یاری!!

دو تا پسر فسقلی داره....۳ و ۶ ساله...

می گفت از دست این دو تا مونده ام چیکار کنم؟!!!

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۹/۲۰ ۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

فکر بکر یا ذکر بکر؟!...

امام علی سلام الله علیه و آله می فرماید:

"مواظب افکارت باش که گفتارت میشه

مواظب گفتارت باش که عادتت میشه

مواظب عادتت باش که شخصیتت میشه 

و مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشه"


ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۹/۱۳ ۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

این چه شوری است که جان ها...

ساعتی تا اذان صبح مانده بود...

روی صندلی های کنار موکب نشسته بودیم و منتظر که باقی اعضا بیایند...

صدای قدم زدن های کاروانیان،در سکوت شب،می پیچید...

پرچم های رنگارنگ کشورها، نواهای حسینی،چه خوب در دل شب،روح مان را به حرکت وا می داشت...

گذرشان را به نظاره نشسته بودم...

عده ای با پرچم آذربایجان...

پشت سرشان عده ای از اسپانیا...

چندتا خانم و آقا که از لباسشان میشد فهمید که از هند آمده اند...

دخترک کوچک عراقی با سربند یا رقیه... 

جوانی که با اصرار کالسکه را از دست بانوی سیاه پوست گرفت.....

ادامه مطلب...
۰۹:۴۴ ، ۹۵/۰۹/۱۲ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

در پناه تو....

حسابی دیرم شده بود...

داشتم تند تند میرفتم که دیدم یه مغازه دار،  از مغازه ش اومد بیرون و در حالی که فحش می داد،  یه قابلمه بزرگ را هم یه نیم دایره ای تو هوا چرخوند تا محتوای داخل اون خارج بشه....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۹/۰۶ ۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

فکرشم نمی کرد....

چند روز پیش رفته بودم دیدن یکی از رفقا که از کربلا برگشته بود....ایشون با مادرشون رفته بودند کربلا...

می گفت وقتی وارد بین الحرمین شدیم مادرم احساساتی شد و با یه سوزی گفت:

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۸/۲۲ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

یک تصویر...روضه

لطفا چند لحظه، خوب به تصویر نگاه کنید....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۸/۱۵ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

از فواید خلقت مگس!!

داشتند بحث جدی می کردند...
موضوع بحث: مگس و فواید آن!!
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۸/۰۸ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

به عزاخانه اباعبدالله الحسین خوش آمدید..

اطراف محل کار ما، پر از خونه هائیه که روزگاری ساکنانی داشته و صفا و صمیمیتی...اما حالا به خاطر گذشت زمان، دیگه نه از اون ساکنین خبری هست و نه از اون صفا و صمیمیت...فقط نمائی از خونه ها مونده و بقیه خرابه...
هر از چند گاهی هم، یکی از اونها خراب میشه و جای اون را ساختمون جدیدی می گیره...با سبک و سیاق جدید...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۸/۰۱ ۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

روی ماه ماه....

چند شب پیش، یکی از رفقا صدام زد و گفت فلانی یه دقیقه بیا و به ماه نگاه کن...من خیلی خوب نمی بینم...

گفتم چی رو؟

گفت ببین روی ماه چیزی نوشته؟!

گفتم جل الخالق...چی میگی؟!

گفت حالا تو نگاه کن...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۷/۲۴ ۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

از چی ترسیدی؟!!!!

کنارش چند تا بچه کوچیک نشسته بودند....

یهو داد زد گفت پاشو برو اون طرف...کنار من نشین!!! 

گفتم چی شده؟

گفت از بس کثیف بود!!

خنده ام گرفت....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۷/۱۷ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

ان تنکرونی فانا ابن الحیدر

*
عبدالله بن حسن
نه زره داشت
نه سپر
نه در سن رزم بود
او می دانست عمویش کشته خواهد شد
او میدانست عمو دیگر جانی بر بدن ندارد چه او به میدان برود چه نرود...
اما نماند...
او به جز فدای دلدار شدن
به چه اندیشید؟
که با دستان خالی
به میدان دوید
و همان دستها را
که تنها دفاعیه اش بود
سپر بلای امامش کرد...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۷/۱۶ ۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

جوونیم به فدات...حسین ابی عبدالله...

آخرای شهریور بود که مدام پیامک میومد که به ایام القاطی! نزدیک میشیم....کولر روشن می کنی، خیلی سرد میشه، خاموش می کنی خیلی گرمه...

اما از آب و هوا که بگذریم، در چند روز اخیر یه گروه را می بینی مراسم عقد و عروسی و اینها دارند...یه سری را می بینی علم و کتل آماده می کنند برای هیئت...دو هفته پیش، حدود عید غدیر اینها بود که یه هیئت دیدم راه افتاده بودند تو خیابون...با تمام تشکیلاتشون...مونده بودم عید غدیره یا محرم؟!!

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۷/۱۰ ۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

پله پله تا....

دیدید وقتی صحبت از موفقیت و اینها میشه همه میگن ان شاء الله در تمام مراحل زندگیت همینطور موفق باشی...یا مثلا ان شاء الله پله های ترقی را یکی پس از دیگری با موفقیت طی کنی...
ما الان با این پله ها کار داریم....
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۷/۰۳ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
رزمنده

خشم اژدها؟!

-شما زود عصبانی میشید؟

-نه اصلا...من عصبانی نمیشم، عصبانی نمیشم اما وقتی عصبانی شدم طوفان! به پا می کنم...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۲۷ ۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

کعبه سنگی است که ره گم نشود...

در مطلب قبلی یه تصویر گذاشته بودم که "تفکر نوشت" می طلبید...

تصویر از این قراره:

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۲۰ ۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱
رزمنده

شهریور یعنی شهر، یه ور و تو یه ور...

دیدی اینهایی که نیمه دوم سال متولد میشن چون برای مدرسه یا سربازی مشکل پیدا نکنند، تاریخ تولدشون را می ندازند تو شهریور...اون هم چه روزی؟!!....17 شهریور...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۱۷ ۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
رزمنده

امر خیر!!

سکانس اول:

-سلام علیکم

-سلام علیکم...بفرمائید

(صحبت های اولیه)

-برای امر خیر تماس گرفتم...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۱۳ ۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
رزمنده

حق یا هوی؟؟ صبر یا بی تابی؟؟

می خواستم یک کاری انجام بدم
مونده بودم درسته یا نه...
بعد به ذهنم افتاد،فلانی...
این کار رو از روی کم صبری داری انجام میدی یا چون کار درستیه؟؟

در واقع: کارت از روی هوای نفسته یا بخاطر خدا؟

خودت کلاهتو قاضی کن...
بعد دیدم از روی عجزه و بی صبری،نه از روی حق بودن کار..

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۱۲ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
مَروه

به او بگوئید دوستش دارم...

دو سه سال پیش، تو همین مجاز آباد،  یه بنده خدایی یه سوالی پرسید که از دیدگاه قرآن، فلان چیز، چی میشه؟
یه آدرس هم داده بود که برید فلان صفحات قرآن را بخونید...
آقا ما اون صفحات را زیر و رو کردیم اما چیزی نصیبمون نشد...بعد که جواب را گفت دیدم عجب...جواب کاملا واضح بوده اما اصلا توجه نکرده م....علتش هم این بود که به ارتباط آیات، پشت سر هم توجه نمی کردم....
از اون موقع بود که وقتی قرآن می خونم میگم بله...این آیه اینو میگه و بعدیش اینو..در نتیجه میشه این...
و خب این مطلب را از اون بزرگوار به یادگار دارم....خدا حفظش کنه هر جا که هست....

ان شاء الله امروز ختم قرآن این ماه شروع میشه...به نظرم یه کم بیشتر تامل کنیم روی آیات تا ان شاء الله این تاملات، عملیاتی هم بشن....
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۶/۱۰ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

سپاس...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۳۰ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

یا غریب الغربا....

دیروز یه بنده خدایی گفت فلانی، همه هم که بد نیستند!!

گفتم خب مگه ما حرفی زدیم؟!!

گفت ببین فلان خواننده -یکی از خواننده های زن زمان طاغوت- در مدح امام رضا، یه آهنگی خونده...بیا گوش کن!!(لبخند)

خنده ام گرفت...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۳ ۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

فلفلی نباش!!

بچه که بودم از این فلفل ها می خوردم اما الان دیگه نه...بدم هم نمیاد ها اما تمایلی هم ندارم...


ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۱۶ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

پشه زده!

داشت گردنش را می خاروند....

گفتم گردنت چی شده؟

گفت پشه کوری خورده!!!

گفتم خودتم دیدی کور بودنشو؟(لبخند)...

خندید...


اما انصافا خیلی حس بدیه یه جا از بدنت اثر گزیدگی باشه و هی محبور بشی بخارونی...آخ آخ آخ آخ...سر انگشتت را پشه نیش بزنه...یعنی قشنگ رو اعصابت رژه میره...


در جایی می خوندم گروه های خونی O، باب میل حشراتند...بنابراین به این دسته از دوستان، تسلیت عرض می کنم(لبخند)

فرآیند نیش زدن پشه را اینجا ببینید لطفا، چون باهاش کار داریم...چندشم میشه و اینها هم نداریم(لبخند)

تفکر نوشت:

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۰۶ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
رزمنده

پیاده شو با هم بریم!

گفت میای تا فلان جا پیاده بریم؟

گفتم باشه..

راه افتادیم..وسطهای راه بود که دیگه مسیرش متفاوت شد... خداحافظی کرد و رفت...

همچنان به پیاده روی ادامه میدادم...داشتم به مسائلی که درگیرش بودم فکر می کردم و راه حل های فرضی که دیدم از لای شمشادها یه چیزی پیداست....

هر کسی هم رد می شد با تعجب یه نگاهی می انداخت و رد می شد...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۴/۳۰ ۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
رزمنده

کارهای باقیمانده!

این مطلب، را یادم باشه تکمیل کنم...

یه ماژیک بر میداری و مطلب را مشخص می کنی که میزان اهمیتش را بین کارهای باقیمانده بالا ببری...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۴/۲۳ ۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱
رزمنده

صرف و نحو!!

در دوران مدرسه، در درس عربی، یه سری اطلاعاتی یاد می گیری راجع به ثلاثی مجرد و ثلاثی مزید...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۴/۱۶ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

بفرما هندوانه!


لطفا راجع به تصویر زیر، اون هم در این موقع روز، "تفکر نوشت" بنویسید(لبخند)


بابت تاخیر امروز، عذرخواهی ما را بپذیرید لطفا


۱۰:۵۲ ، ۹۵/۰۴/۱۴ ۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
رزمنده

پل هوایی!!!

قیژ...قیژ...قیژ....

تند تند، پشت سر هم ماشین رد میشه...اصلا امکان اینکه بخوای از عرض اتوبان رد بشی نیست....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۴ ۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

با شرح!!!


لطفا راجع به تصویر بالا، "تفکر نوشت" بنویسید....
خودمم می نویسم ان شاء الله


۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۰ ۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

قضیه مشکوکه!!

بچه های قدیم!!، حتما طاهره خانوم و چنگالش را به خاطر دارند که چطوری سر چنگال را کج می کرد و قفل درها را باز می کرد...

از بس به همه چیز و همه کس مشکوک بود..(لبخند)

افرادی مثل طاهره خانوم کمابیش اطراف ما وجود دارند..چه بسا خود ما نمونه بارزش باشیم...

اما باید یه مطلبی را مد نظر داشت...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۰۵ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
رزمنده

وقت ندارم!

خیلی بچه بودم که خواهرم یه کتاب از کتابخونه گرفته بود در مورد علائم ظهور...

ما هم علاقه مند!! نشستیم به خوندن کتاب...

ادامه مطلب...
۱۳:۵۹ ، ۹۵/۰۳/۰۱ ۱۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
رزمنده

اطلاعیه!!

بچه که بودم، خیلی این اتفاق می افتاد که مثلا داشتی تلویزیون می دیدی، بعد یه دفعه برنامه قطع می شد و می نوشت: "اطلاعیه"

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۲/۲۲ ۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

بخوان...بخوان...بخوان....

یادمه بچه که بودیم جمعه که میشد عشق می کردیم بریم جمعه بازار کتاب...چون انواع و اقسام کتابها را می دیدی و بعضا می خریدی...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۲/۱۵ ۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
رزمنده

خاطره طور!

بفرمایید ادامه ی مطلب

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۲/۱۱ ۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

فتامل...

اگه روی یه کاغذ، یه خط بکشیم با یه طول محدود، چطوری می تونیم بدون اینکه ذره ای از اون خط را پاک کنیم، کوچیکش کنیم؟

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۲/۰۸ ۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
رزمنده

شادروان، رزمنده!!

می گفت طرف راننده بود...شب تو بیابون که داشت رانندگی می کرد، حوصله ش سر رفت...
با دستش، یکی زد پس کله خودش و گفت کی بود؟ (لبخند)

حالا داستان ماست...
تقریبا میشه گفت اهل پیاده رویم...تو این فاصله، تلفن همراه، همراه خوبیه و خیلی از سخنرانی هایی که پیدا می کنم را تو این پیاده روی ها گوش میدم...
اما دیروز یه اتفاق عجیبی! افتاد...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۲/۰۶ ۱۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
رزمنده

اتاق هفت دری...

لطفا به تصویر زیر دقت کنید...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۱/۱۸ ۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رزمنده

پدر مهمتره یا مادر؟!!!

 دقت کردی همیشه سرزمینی که در اون زندگی می کنی را میگن مثل مادرت می مونه....

خب چرا نمیگن مثل پدرت؟!!

چرا وطن هر کس، مثل ناموسش می مونه و چرا ناموس هر کس در درجه اول، مادرشه؟

مگه علم نمیگه هر موجودی، هم پدر داره و هم مادر...و تازه هستی اولیه اون، از پدرشه؟...پس چرا مادر اینقدر نقشش پررنگتره؟

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۱/۱۱ ۱۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱
رزمنده

پیک نوروزی!

یادش به خیر در دوران مدرسه، برای اینکه مبادا بچه ها هفته آخر اسفند را تعطیل کنند، پیک های نوروزی را روز آخر میدادند...

یادش به خیر...

ادامه مطلب...
۱۲:۴۱ ، ۹۵/۰۱/۰۶ ۱۰ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۳
رزمنده

تشویق ممنوع!!!

رفته بود یه ماسک مثلا وحشتناک گذاشته بود رو صورتش که بقیه را بترسونه...
هر از گاهی هم دست می کرد تو دماغ ماسکه که مثلا کثیف بودن اونو نشون بده...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۱/۰۴ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
رزمنده

بر پا!!!!

می گفت طرف هر چی ثروت داشت را فروخت و تبدیل کرد به طلا.
بعد اون طلاها را برد و در گودالی پنهان کرد.
هر روز می رفت و گودال را زیر و رو می کرد و خوشحال بر می گشت.
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۴/۱۲/۲۶ ۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

نوکرتم!!!!

ظاهرش اصلا نمی خورد کاروان میبره...

یه تیپ خیلی خیلی ساده...کلام ساده تر از اون...

با همه سلام و علیک می کرد و به همه هم می گفت مسافر ویژه ای ها!!!!

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۴/۱۲/۱۹ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
رزمنده

مورچه‌ای تلاش کنیم

بسم الله الرحمن الرحیم

تاحالا به مورچه فکر کردید ؟

این همه حیوان و حشره چرا مورچه حالا (لبخند)

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۴/۱۲/۱۷ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
عباس زاده

انتخابات و دستگاه پیچیده خدا ..

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

ببخشید دیر شد انشار مطلب، بنده برای اولین بار با درخواست دوستان رفتم پای صندوق رای و به عنوان نماینده فرماندار مشغول انجام وظیفه بودم، در عین جدیتی که توی کار داشتیم با دوستان صندوق خیلی شوخی میکردیم، صندوق ما همه جوان بودند دست‌اندرکارانش و صندوق همجوار ما همه مُسن بودند. تجربه خوبی بود برای من، جالب بود برام، و خوب همین الان تازه رسیدم سرکار و دیدم بزرگواران شنبه و یکشنبه هم غیبت داشتند

تاحالا به انتخابات فکر کردید دوستان ؟؟

ادامه مطلب...
۰۹:۳۳ ، ۹۴/۱۲/۱۰ ۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
عباس زاده

مهندس...

-ببخشید بچه تون می خواد چیکاره بشه؟

-مگه نمی دونی؟!!!قراره مهندس بشه...

....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۴/۱۲/۰۵ ۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
رزمنده

بادبانها ..

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت زهرا سلام الله علیها:

هرکه خداوند را بی پیرایه عبادت کند، خداوند برترین مصلحتش را نثار او می‌کند.

بحارالانوار - ج43 - ص59

شهادت مظلومانه ام ابیها حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها  بر شما تسلیت باد.

.

.

ضمن تشکر از ارسال نظرات در ذیل پست قبلی که درخواست شده بود دوستان تفکر نوشت بنوسند، برای این که از روی نوشته‌های دیگران کمک فکری گرفته نشود، نظرات تائید نشده بود

از کامنت‌ها استفاده کردم انصافا

.

اما چیزی که به ذهن بنده خطور کرد این بود که :

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۴/۱۲/۰۳ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
عباس زاده