جوگیری ممنوع...

توسط رزمنده

از وقتی یادم میاد، فوتبالی نبوده...چند وقتیه که طرفدار تیم پرسپولیس شده...به چه دلیلی؟...الله اعلم...

طوری هم کُری می خونه که هر کی ندونه فکر می کنه این بشر، یه پرسپولیسی، زاده شده(لبخند)

access_time ۲۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۶ نظر favorite_border ۴

دلسوزی الکی نکن....

توسط رزمنده

یه پیام فرستاد که خیلی خوشحالم...گفتم چی شده؟

گفت: پتروشیمی اسرائیل رفت هوا....

گفتم خدا را شکر...

access_time ۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۵۶ mode_comment ۴ نظر favorite_border ۶

معامله پر سود...

توسط رزمنده

سکانس اول:

تو اتوبوس نشسته بودیم و منتظر راننده تا حرکت کنه...

همه کم کم به غر زدن رسیده بودند....

access_time ۰۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۱ نظر favorite_border ۴

مرغ خونه همسایه!

توسط رزمنده

سلام علیکم
ایام بر شما مبارک

طاعاتتون قبول

عرض کنم که خیلی تعریف این کتاب شنیده بودم ولی فرصت نشده بود بخونمش...یکی از بچه ها کتابش رو داشت و آورد...
در یه بعداز ظهر نشستم خوندمش....منظورم اینه که خیلی زمان نمی بره....

 

access_time ۲۷ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۲ نظر favorite_border ۴

مشترک مورد نظر، کجائی؟!

توسط رزمنده

از اول قرن! داشت اذیت می کرد...ولی افتان و خیزان باهاش کنار میومدم...

وقتی دید هر چی ناله می کنه، کسی نازشو نمی کشه یهو به کما رفت(لبخند)

access_time ۲۰ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۱ نظر favorite_border ۵

دوری و دوستی!!!

توسط رزمنده

سلام علیکم...

می بینم که امروز همون شنبه ایه که انتقام همه شنبه های قبلی که پر از وعده و وعید بوده رو میگیره(لبخند)

ان شاء الله که همیشه شاد و سلامت باشید با جیب پر از پول....

بگذریم....

access_time ۱۴ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۹ mode_comment ۵ نظر favorite_border ۵

جشن خیابانی

توسط عباس زاده

یاناصرنا

چند برنامه کوچک توی خیابان برای شهدا گرفتیم، مقدمه‌ای شد که استارت

access_time ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۴ نظر favorite_border ۷

سرِ قرن!

توسط رزمنده

سلام علیکم...

از پارسال تا حالا که چه عرض کنم، از قرن پیش تا حالا، اینجا ننوشته بودم(لبخند)

access_time ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۱ نظر favorite_border ۸

ته قرن!

توسط رزمنده

همیشه موقع خونه تکونی ها، کلی سالنامه از ابوی گرامی بود که تمیز میشد و در جای قبلی، جا می گرفت...این وسط یه اتفاق تکراری دیگه ای هم که می افتاد این بود که بنده اصرار می کردم که میشه این دفترها را بردارم و توش مطلب بنویسم که با مخالفت صاحبش مواجه میشد...

اون موقع ها مثل الان نبود که مدل به مدل دفتر وجود داشته باشه...وقتی می گفتی دفتر، یعنی یه دفتر کاملا معمولی که جلدش هم نازک بود...تازه از این مدل دفتر، همه داشتند(لبخند)

خلاصه که سالنامه با اون جلد شق و رقش خیلی باکلاس بود...

سالها گذشت...

مسئولیت اومد رو دوشم...

خودم شدم صاحب سالنامه...

الان علاوه بر سالنامه های ابوی گرامی، سالنامه های بنده هم هر سال مرتب میشن...هر وقت نگاه می کنم بهشون، خنده ام می گیره از اصراری که اون سالها داشتم و درک می کنم انکارهای پدرم رو...

access_time ۲۹ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۵ نظر favorite_border ۳

به کی چه

توسط عباس زاده

همیشه این درگیری رو با خودم دارم

access_time ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۳ نظر favorite_border ۵

پیام کوتاه

توسط عباس زاده

کوتاه تر از این نتونستم:

access_time ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۴۷ mode_comment ۳ نظر favorite_border ۶

بچه محل...

توسط رزمنده

اولین بار که دیدمش، ۱۵ سال پیش بود...در اولین سفر راهیان نور...

یه بارونی سرمه ای پوشیده بود و یه شلوار خاکی...

access_time ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۰۰ mode_comment ۳ نظر favorite_border ۴