حدود 10 ساله اینا بودم که شروع کردم به جمع کردن عکس های امام خمینی..
عکس ها هم معمولا از ابتدای کتاب های درسی جمع آوری می شدند و چقدر لذت بخش بود وقتی می دیدی مثلا امام زیر درخت سیب نشسته و صحبت می کنه..بعد این صحنه از زوایای مختلف، عکس گرفته شده و تو تقریبا همه عکس ها را پیدا کردی...
اونقدر این کار لذت بخش بود که برای کشف باقی ماجرا، پیگیر بودی این عکس، مربوط به کِی و کجاست؟...
و خب خاطراتی هم می خوندی دیگه...
و کسانی که در این خاطرات حضور داشتند...
نمی دونم از کجا این کار متوقف شد؟!!! حیف که ادامه نداده بودم...
یادمه همون موقع ها، یه عکس از امام کشیده بودم...با چه سختی ای....بعد یه روز که مهمون داشتیم، بچه مهمون که حدودا سه چهار ساله ش بود، دور از چشم همه، پاک کن را برداشته بود و یه جاهایی از تصویر را پاک کرده بود که خب رسماً تصویر نابوده شده بود...
یادمه ظاهراً لبخند می زدم ها اما در واقعیت می خواستم کله شو بکنم(لبخند)
اون موقع ها خیلی احساس نزدیکی می کردم با امام...بچه بودم و این احساس، صرفا احساس کودک و پدربزرگ داشت....خصوصا که هر دو پدربزرگم را هم با هم از دست داده بودم....
امام خیلی برام زنده بود...هر چی بیشتر راجع بهش می خوندم بیشتر حس زنده بودنش قوت می گرفت...
شعرهای امام را هم حفظ می کردم...(الان یادم نیست)
به قول شاعر:
اون روزها فرشته بودیم
حالا آدم نمیشیم

چند ماه پیش رفتم جماران...
بار اول بود ولی حس می کردی خیلی این مسیر را رفتی و اومدی....
ولی منزل امام...
همه تصاویر میومد جلوی چشمم...
صحنه اینطوری بود که وقتی وارد کوچه می شدی، مسیر سربالائیه...الان کل اون کوچه را سرپوشیده کرده اند...
ابتدای کوچه، دژبانی را رد می کنی و وارد میشی...
یکی از همون خونه های ابتدای کوچه، دست راست، وضو خونه شده...
وارد میشی..
کف کوچه سنگ فرشه و صدای آبی که از بالا، جاریه و در وسط مسیر، داره رو به پایین میره، را هم می شنوی...
اینجا قبلا دهکده بوده و صدای پرنده ها هم غوغا می کرده اما خب الان دیگه اینطور نیست...
خلاصه بالا میری و تقریبا انتهای کوچه، دست چپ، حسینیه جماران را می بینی...با همون حال و هوای قدیمی...


حتی دیوارها رنگ نشده و هنوز به صورت گچ و خاکه...
منبر امام....
با اینکه شاید ده نفر بیشتر داخلش نبودند اما چقدر صدای رزمنده ها بلند بود...
صاف روبروی منبر، جایگاه خبرنگارها بود...


همیشه باخودم می گفتم امام و همراهان چطوری میرن اون بالا و اصلا پشت اون دری که تو جایگاهه، چه خبره؟
بالاتر از حسینیه که می پیچی، منزل امام قرار داره...


و خب چون سربالائیه، حیاط خونه امام با دو تا پله، متصل میشه به همون دری که همیشه سوال برانگیز بود...

خونه امام خیلی کوچک بود....اما در همین خونه کوچک، چه حوادث مهمی از تاریخ که نیفتاده بود....چه انسان های بزرگی که تربیت نشده بودند....و چه انسان والا مقامی که زندگی نمی کرد...
با ورود از در حیاط، روبرو یه باغچه کوچک بود و سمت چپ، با دو تا پله، یک در قرار داشت...این همون درِ مورد نظر است...امام از خونه خودشون مستقیما وارد حسینیه می شدند...
الان این مسیر، در حیاط امام مشخص شده است...


بعد در سمت راست، ایوان و اتاق ها....


البته یه اتاق بیشتر معلوم نیست....همون اتاقی که یه آیینه گرد بزرگ هم داخلشه....


چقدر جای امام خالی بود....
داخل اتاق وسایل امام قرار داشت...حتی دمپائی ای که می پوشید...
یه تابلو هم از تصویر جوانی پیامبر بود....
یادمه در خاطرات امام می خوندم که یه بنده خدایی- که الان یادم نیست کی بود- این تابلو را میاره و امام را مطمئن می کنه که این تصویر، شمایلی از جوانی پیامبره....امام هم از اون موقع این تابلو را در اتاقش نگه می داشته...
اتاق امام با یه پرده از فضای داخلی منزل جدا شده...
خانواده امام هنوز اونجا ساکن بودند...
چقدر احساس صمیمت می کردی...


درخت خونه همسایه، از دیوار فراتر اومده بود و وارد حیاط این خونه شده بود...
خیلی فضا زیبا بود....اما این فضای زیبا، پر از خالی بود....(به یاد امام و شهدا، صلوات)


برگشتم به حسینیه....
دم در ورودی یه عکس از اون سالها زده که رزمنده ها، پای منبر امام نشسته بودند...


نماز خوندم....مسیر قبله، از سمت جایگاه، کمی متمایل به راسته...یعنی جایگاه در پشت سر شما قرار می گیره...


نماز که تموم شد، به منبر امام خیره شده بودم...
تصویر بزرگی از امام پایین جایگاه قرار داره..
به تصویر نگاه می کنی و به منبر...."امام من، در اون ظلمت شب، گفتند تا برای تو دعا کنیم"...این جمله از یه کتاب ادبی بود که اون موقع ها راجع به 14 خرداد می خوندم...


در شبهای ماه مبارک، ساعت 21، از شبکه تماشا، فیلم " امام علی" را نشون میده..با اینکه همیشه فیلم را می دیدم اما این بار خیلی نکات را می بینی که قبلا اصلا بهش توجه هم نمی کردی....
وقتی مروان بن حکم، نامه علی علیه السلام را خوند، قاصد نامه را با لگد از عمارت بیرون کرد...این شخص کسی نبود جز عمار یاسر...
مالک اشتر اومد که عمار را از زمین بلند کنه...عمار گفت نه مالک....اینطوری بد عادتم نکن...باید خودم بلند بشم...

الله اکبر...
چقدر می خواهیم راحت طلبی را کنار بذاریم؟
چقدر می خواهیم مثل عمار باشیم که با لگد تازه مسلمانان، پا پس نکشیم....
چقدر به دنبال این هستیم که شایسته "این عمار" باشیم


مطلب به درازا کشید...
هم دیر کردم و هم طولانی منبر رفتم...
خیلی ببخشید....
دعا یادتون نره...
رحلت امام خمینی رحمه الله علیه تسلیت باد