شبهای جمعه
دلمان میگیرد...
و آن قدر شدید است
که نمیدانم چطور بخندم....
یوسف زمان...
من که مثل انبیا نمیتوانم باشم...
مثل یعقوب
اواخر سال شصت بود دقیقا یادم نیست آن روز مناسبتی داشت یا نه ولی می دانم بچه های گردان را جمع کرد که برایشان حرف بزند. ابتدای صحبتش مثل همیشه گفت السلام علیک یا ایتها الصدیقه الشهیده سیده النسا العالمین. بغض گلویش را گرفت و اشک تو چشماش جمع شد همیشه همین طور بود اسم حضرت زهرا را که می برد اشکش بی اختیار جاری می شد گویی همه وجودش عشق و ارادت بود به اهل بیت عصمت و طهارت.
بسم الله الرحمن الرحیم
رفته بودم مجلس ختم یکی از اقوام، اصولا مجلس ختم مراسم تلنگر و موعظه است نه دید و بازدید اقوام و فامیل، روحانی سخنرانی میکرد:
سیدشهاب الدین مرعشی نجفی
خواستم شعری بگویم از برای فاطمه
گریه های بچه هایش را دلم طاقت نداشت....
یه وقتهایی انقدر حرف هست و انقدر کار برای انجام دادن که نمیدونی از کجا شروع کنی...
بعد اگه دقت نکنی که به هر حال اولین قدم رو باید برداری،و شروع مهمه،ممکنه کلا هیچ کاری نکنی...
و حالا هم قصه ی ما همینه...
در همه ی ابعاد حضرت آقا حکم جهاد دادن...
برخی ها به ایشون گفتن: شما شمشیر بکشید،سینه ها سپر میشه براتون...
آقا در جمع فرمودن من که شمشیر رو کشیدم ...
دارم میزنم از چپ و راست....