۲۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

سپاس...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۳۰ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق شد

یه وقتایی
ذهنت انقدر خسته است و روحت انقدر دل سرد
حوصله ی هیچ کاری رو نداری....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۹ ۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
مَروه

عطر استغفار


امیرمومنان علی(علیه السلام) از پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌ فرماید که آن حضرت فرمود:
«تعطروا بالاستغفار لا تفضحنکم روائح الذنوب» با استغفار، خود را معطر و خوشبو کنید تا بوی متعفن گناهان شما را رسوا نسازد.


ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۷ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
گل نرگس

حسرت کار این روزها ...

بسم الله الرحمن الرحیم

برنامه ریزی کرده بودیم که امسال تابستان سه نوبت به زیارت امام رئوف برویم، البته میخواستیم واسطه باشیم که عده ای را به زیارت ببریم اما چرخ روزگار طوری گردانه را چرخاند که قسمت نشد، این رو به پای این گذاشتم که من توفیق نداشتم که خادمی کنم ...

دوستان برنامه ریزی جشن بزرگی کردند

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۵ ۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
عباس زاده

یا غریب الغربا....

دیروز یه بنده خدایی گفت فلانی، همه هم که بد نیستند!!

گفتم خب مگه ما حرفی زدیم؟!!

گفت ببین فلان خواننده -یکی از خواننده های زن زمان طاغوت- در مدح امام رضا، یه آهنگی خونده...بیا گوش کن!!(لبخند)

خنده ام گرفت...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۳ ۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

رحماء بینهم

"...اشداء علی الکفار رحماء بینهم"

آری رحماء بینهم

مردان و زنان مومن همواره نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند.

آنها حتی به یکدیگر مشتاق اند

اما اشتباه نکن

ادامه مطلب...
۰۸:۲۰ ، ۹۵/۰۵/۲۲ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
مَروه

استغفار



خداوند راه توبه واستغفار رو برای همه باز گذاشته  و در قرآن می فرماید:

( وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَیْهِ ). سوره نور

از الله ، پروردگارتان طلب آمرزش کنید پس از آن ، توبه کرده و به سوى او باز گردید .

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۲۰ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
گل نرگس

نمیدونم چه عنوانی براش بزارم

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز میخوام ببرمتون به برشی از زمان و تاریخ که خیلی دور نیست

اما خیلی تغییرات در ذائقه‌های ما ایجاد شده

کمی قبل‌تر ما بیشتر اقتصاد مقاومتی رو عملیاتی میکردیم توی زندگی‌های شخصی و خانوادگی‌مان، یا بخاطر بد بودن اوضاع مالی زندگی‌ها بوده یا به خاطر این که کمتر اسراف بشه، یا هر علت دیگه ای که داشته و متفاوت هست برای هر خانواده‌ای

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۱۸ ۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
عباس زاده

فلفلی نباش!!

بچه که بودم از این فلفل ها می خوردم اما الان دیگه نه...بدم هم نمیاد ها اما تمایلی هم ندارم...


ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۱۶ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

در پی اسامی خدا...

سلام..صبح جمعه تون بخیر...
ابتدا تبریک میگم ولادت بانوی کریمه،فاطمه ی معصومه و شروع دهه کرامت رو...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۱۵ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

یاکریم...!!!

چندسال پیش یک جا کفشی داشتیم  که باید دونفری جا به جا میکردیم ، جلوی ورودی راهرو گذاشته بودیم .خوب اون موقع ها اون ها مد بود دیگه ، ولی  خوبی که داشت بالای جا کفشی یک مقدار فضای آزادی بود که می شد مثلا میخی سیمی و... رو اونجا گذاشت که هم دم دست باشه هم دست کسی بهش نرسه(لبخند) حالا چرا یاد جاکفشی افتادم میگم خدمتتون، یک روزی دیدیم  یاکریمی از فضای آزاد بالای جاکفشی استفاده کرده و قراره برای خودش لونه بسازه . اون روز همش درحال رفت و آمد بود شاخه و...‌ می آورد برای ساخت لونش تا این که  کاملا آماده شد و رفت با خانوادش  برگشت تا بتونه با خیال راحت و  در امنیت کامل تخم بزاره وجوجه ها  متولد بشن تا پرواز کردن یاد بگیرن و بتونن روی پای خودش بیستن وزمانی که  کاملا جوجه بالغ میشد میرفتن و جاشون رو به یاکریم های بعدی می دادن. این داستان چند سالی ادامه داشت تا اینکه خانواده تصمیم گرفتن به تغییر دکوراسیون که راهرو باریکتر شد و با خرید جای کفشی کوچک تر و کوتاه تر دیگه خبری از یاکریم ها نبود. البته اون زمان  لونه ای داخل حیاط درست کردیم ولی استقبالی ازش نشد چون یاکریم ها با لونه ای که ما درست کرده بودیم  حس آرامش و امنیت نداشتن بخاطر همون دیگه خبری از یا کریم ها نشد.

و اما 

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۱۳ ۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
گل نرگس

زندگی به سبک جبهه‌ای

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی از ماها مثل من تا به یه جایی که هیچ ارزشی هم نداره و فانی و چند روزه است دست پیدا میکنیم و یا یه عنوانی رو بهمون اطلاق می‌کنند، خودمون رو گم میکنیم و دیروز و فردامون رو از یاد می‌بریم.

خدانکنه که یکی مثل من به یه پست و جایگاهی برسه دیگه هیچ کسی رو بنده نیست

اگه پست بالایی باشه و درجه بالایی داشته باشه که دیگه هیچ

برام داشت از حال و هوای

ادامه مطلب...
۰۸:۲۶ ، ۹۵/۰۵/۱۱ ۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
عباس زاده

چرا صادق؟!!

دیدی طرف می خواد یه سند برای حرفش بیاره میگه امام صادق، اینطور فرمود...
و اکثرا هم مخاطب نمیره ببینه آیا واقعا یه همچین نقل قولی صحت داره یا خیر؟
خب یه موقع است شما این نقل قول را از یه عالمی مثلا حاج آقا فاطمی نیا حفظه الله می شنوید که عمرش را فقط به تحقیق و تفحص در این زمینه بوده، یه موقعی هم از یه شخصی که وابسته به فرقه ضاله است می شنوید...خب برای کسی که نه به این طرف اعتماد داره نه به اون طرف، لازمه که بره تحقیق کنه که آیا این نقل قول درسته یا نه؟...
دیگه الان هم که همه جا، منبع کلام و روایت ذکر میشه و الی ماشاء الله، روش برای بدست آوردن منبع مذکور...
بگذریم...
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۰۹ ۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

کمک به خلق

چند باری شاهد عمل های خیرخواهانه و دستگیرانه مهندس بود... مورد آخری رو که مشاهده کرد این بود:

 مهندس با یکی تلفنی صحبت میکرد و میگفت:

میفرستمش دفتر خودت... مدت شش ماهی خودم آموزشش دادم... حدود هشتاد درصد راه افتاده... فقط باید یه هفته تا ده روز پیش خودت کار کنه تا ضعفهای باقی مونده اش برطرف بشه... بهش سخت بگیر تا خوب راه بیفته... هزینه این مدت هم هر چی باشه خودم بهت میدم... در مورد هزینه با خودش حرفی نزن... اوضاعش خیلی خرابه....

مهندس مکثی کرد... دوباره ادامه داد:

آره فوق لیسانسه... اما بیکاره و وضعیت مالی اش خیلی خرابه... متاهله... یه دختر دو سه ساله هم داره...

دوباره گفت: خودت که از وضعم خبر داری... فعلا هشتم گرو نه ام هست... اون طلبی که از دوستت دارم هر وقت بهم داد من هم هزینه این چند روز آموزشت رو بهت میدم...

بعد مکثی دوباره با تعجب گفت: یه تومن!!!!!؟؟؟... نه بابا... چه خبره خوشتیپ... یه تومن بهت نمیدم ولی راضیت میکنم...

گوشی رو که قطع کرد این دوستش تاب نیاورد و گفت: مهندس به یه چیزی حساس شدم... خیلی دنبال دردسر میگردی... برای کمک به دیگران... چرا؟

مهندس که انگار کسی دست روی زخم دلش گذاشته باشه آهی کشید و گفت:

نیاز دارم... بیش از این که اونها نیاز به کمک من داشته باشن... من نیاز دارم به اونها کمک کنم...

ادامه مطلب...
۰۶:۵۱ ، ۹۵/۰۵/۰۸ موافقین ۱۱ مخالفین ۲
صالح

شبکه ها مجازی

بسم الله الرحمن الرحیم

با چرخی که در شبکه‌های مجازی زدم و گاها در اکثر شبکه‌ها عضو شدم که محیطش رو ببینم (البته به غیر از اونهایی که فیلتر هستند) به این نتیجه رسیدم که بهترین محیط همین وبلاگ است.

ادامه مطلب...
۲۰:۴۱ ، ۹۵/۰۵/۰۷ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱
عباس زاده

پشه زده!

داشت گردنش را می خاروند....

گفتم گردنت چی شده؟

گفت پشه کوری خورده!!!

گفتم خودتم دیدی کور بودنشو؟(لبخند)...

خندید...


اما انصافا خیلی حس بدیه یه جا از بدنت اثر گزیدگی باشه و هی محبور بشی بخارونی...آخ آخ آخ آخ...سر انگشتت را پشه نیش بزنه...یعنی قشنگ رو اعصابت رژه میره...


در جایی می خوندم گروه های خونی O، باب میل حشراتند...بنابراین به این دسته از دوستان، تسلیت عرض می کنم(لبخند)

فرآیند نیش زدن پشه را اینجا ببینید لطفا، چون باهاش کار داریم...چندشم میشه و اینها هم نداریم(لبخند)

تفکر نوشت:

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۵/۰۶ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
رزمنده

کار فرهنگی یعنی چی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

تعاریف زیادی برای فرهنگ و کار فرهنگی وجود داره و هر کسی هم از منظر خودش بررسی میکنه و توی ذهنش یه چیزی برای خودش به وجود میاره ...

از نظر شما به چی میگن فرهنگ و به چه کاری میگن کار فرهنگی ؟

نیازی به تحقیق و تفحص نیست اون چیزی که در ذهن دارید رو بیان کنید و مشارکت کنید

۱۴:۴۸ ، ۹۵/۰۵/۰۴ ۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
عباس زاده

به نیابت از شهید بیضایی

برادر شهید محمودرضابیضایی تعریف میکرد

یک شب خواب حاج همت را دیدم؛ دقیقا در موقعیتی که در پایان‌بندی اپیزودهای مستند «سردار خیبر» هست! با بسیجی‌هایی که در فیلم کنار ماشین تویوتا منتظر حاج همت ایستاده‌‌اند تا با او دست بدهند، ایستاده بودم.

حاج همت با قدم‌های تند رسید کنار تویوتا. من دستم را جلو بردم و با او دست دادم و حاجی را در آغوش گرفتم تا معانقه کنم. هنوز دستش توی دستم بود که گفتم: «دست ما را هم بگیرید» و توی دلم نیتم از این حرف طلب شهادت بود که حاج همت در جوابم گفت: «دست من نیست!»

از همان شب این خواب و حرف حاج همت برایم مسأله شده بود و مدام فکر می‌کردم چطور ممکن است برآورده شدن چنین حاجتی دست شهدا نباشد.

ادامه مطلب...
۰۸:۱۲ ، ۹۵/۰۵/۰۲ ۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
مَروه

آغاز ختم قرآن فانوس جزیره

سلام علیکم بزرگواران 

الحمدالله با توجه به سی و سه نفر اعلام آمادگی میتونیم این ماه دو ختم قرآن داشته باشیم...

شیوه قرائت به این صورته که دو تیم 20 تایی هستیم..

روز اول : نفرات 1 تا 20... صفحات 1 تا 20 را می خونند...(هر کس یه صفحه قرآن)
روز دوم: نفرات 1 تا 20... صفحات 21 تا 40 را می خونند...
روز سوم: نفرات 1 تا 20...صفحات 41 تا 60 را می خونند...

الی آخر...
می مونه 4 صفحه ی آخر که اونها را هم روز سی ام مرداد، همه می خونند..

نکته :

چون این ماه دو لیست تشکیل دادیم نفرات بیست به بعد اعضای لیست جدید هستند،یعنی نفر بیست و یکم همون نفر یکم هست و باید روز اول،صفحه ی یک رو بخونه..

همینور نفر سی و یکم نفر یازدهم هست و باید روز اول صفحه یازده رو بخونه...

نیت ختم قرآنمون هم سلامتی و ظهور صاحب الزمان هست که با انس خودمون با قرآن میتونیم این هدف متعالی رو نزدیک کنیم و اینکه با رشد خودمون به جامعه ی ظهور برسیم ان شاء الله..

حالا برای زیباتر شدن طرح شهدا رو دخیل می کنیم،به این صورت که هر روزی که صفحه ی قرآنمون رو میخوایم تلاوت کنیم اون رو به نیابت از یکی از شهدا میخونیم،هر شهیدی که خودمون دوست داریم...

و اگر مایل بودیم میتونیم شهدا رو به همدیگه هم معرفی کنیم...(این معرفی ها رو تو پست فردا بگذارید ان شاء الله)

خدا از هممون قبول کنه و به برکت قرآن عمر و جان و زندگیمون منور بشه..

التماس دعا.

بعدانوشت
این هم یه فایل پی دی اف که جدول بندی تلاوت قرآن هست و مشخصه که بزرگواران چطور باید قرائت کنند..
دریافت

۱۹:۱۰ ، ۹۵/۰۵/۰۱ ۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مَروه

سخنی با متاهلین (2)

این داستان ادامه مطلب "سخنی با متاهلین (1)" هست قسمت اولش رو در    اینجا    بخونید

این داستانی که نقل میکنم در عالم واقعیت هنوز به پایان نرسید... هدف من هم از نقلش داستان سرایی نیست... بقیه داستان رو بگم تا به آنچه که در این داستان توجه ام رو جلب کرد برسم...

این اقا وحید داستان ما حدود 16 الی 17 روزی که توی سالن تولید کار کرد هیچ پیشرفتی نداشت و خرابکاری هایی میکرد که مهندس مسئولش رو از ادامه موندنش در اونجا نگران کرد... علاوه بر ناتوانی در یاد گیری یک کار بسیار ساده... مقید به نظم هم نبود و گاهی دیر می اومد سرکار که این ایراد از ایراد اولی اش مشکل ساز تر هم بود...

بلاخره مهندس مسئولش به من گفت : صالح دیگه خودت یه فکری به حالش بکن... من خیلی سعی کردم نگه اش داشته باشم حتی اگه یک در صد احتمال میدادم این پسره بعد یک ماه هم کار رو یاد میگیره حفظش میکردم... اما نمیدونم چه مشکلی داره... به درد این کار نمیخوره... من دیگه اجازه نمیدم بیاد توی سالن تولید...

گفتم اشکالی نداره... همین که تا حالا براش وقت گذاشتی ممنونتم... داستان ناتوانی وحید در کارش به گوش پسر حاجی (حاجی صاحب کارخانه هست) رسیده بود... یه روز پسر حاجی به من گفت: مهندس میگه این فامیلت کار یاد نمیگیره... بهش بگو خودش رو برسونه... میخوایم نگه اش داشته باشیم...

روزی که مهندسش بهم گفت دیگه راهش نمیدم... زنگ زدم به پسر حاجی و اون هم گفت بفرستش کارخونه شماره یک... بره زیر نظر مهندس فلانی... همین کار رو اونجا انجام بده... اونجا حجم کار پایین تر هست... اما بهش بگو خودش رو برسونه... جای جدیدی که براش مشخص کردیم هم چهار پنج روزی کار کرد اما اون مهندس هم که با من رفاقت صمیمی تری داشت بهم گفت: صالح این پسره اصلا گیجه... بدرد این کار نمیخوره... ضمن اینکه وحید توی این چهار پنج روز یه بار بدون هماهنگی مهندسش نیومد سر کار... یعنی خودش به خودش مرخصی داد...

توی همین اوضاع روزی پسر حاجی رو دیده بودم و در مورد وحید و مشکل بیماری اش با پسر حاجی صحبت کردم... دلش برای وحید سوخت... و گفت این پسره بدرد کار توی سالن نمیخوره... بذار یه فکری بکنم ببینم کجا بدردش میخوره... بهت خبر میدم

فردای همون روز به مهندس مسئولش گفت: محترمانه جوابش کنین... بدرد کار توی کارخونه نمیخوره... بگید بره...

بله... جوابش کرده بودن... حالا وحید و خانمش با همه اسباب اثاثشون توی شهر غریب که هیچ کسی جز ما رو نمی شناختن بدون هیچ درآمدی مونده بودن چکار کنن...

ادامه مطلب...
۰۷:۴۵ ، ۹۵/۰۵/۰۱ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
صالح