۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

پاسخ به یک شبهه!!!

داشت می گفت که بله، نباید امام حسن صلح می کرد!!! کار خوب را امام حسین کرد که جنگید...الان هم ببین امامت از نسل امام حسینه نه امام حسن!!!

ادامه مطلب...
۱۴:۰۲ ، ۹۵/۰۳/۳۱ ۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
رزمنده

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود...

خیلی حرف ها میشه گفت...
اما دلم راضی نشد امروز
چیز دیگه ای جز این شعر براتون بذارم.
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۹ ۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
مَروه

اطمینان و اضطرار

تفاوت بندگی ما و بندگی اولیا الله  در نحوه اطمینان و اضطرارمون هست... اصلا وقتی تفاوت آشکار بشه میبینید که اگر بندگی اونی هست که اولیا الله دارن دیگه نمیشه اسم ماها رو عبد گذاشت... ماها بیشتر میشیم مصداق اون آیه شریفه : "اکثرا ایمان نیاوردند مگر اینکه مشرک شدند"

تفاوت ما و اولیا الله در اینه که جایگاهی که اونها مضطرمیشن ما در اون جایگاه مطمئن هستیم و جایگاهی که اونها مطمئن هستن ما در اون جایگاه مضطر میشیم...

بذارید مثال بزنم تا مشخص بشه منظورم چیه... لازم هست دو مثال بزنم.. خواهشم اینه که اگر قرار هست بخونید با حوصله و دقت بخونید...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۰
صالح

گفتم، گفتی!!!!

می گفت طرف تو بیابون گیر کرده بود....تشنه و گشنه و تنها....

بعد از چند روز پیاده روی، رسید به یه ایستگاه...رفت و گفت آقا آب خوردن دارید؟..دارم از تشنگی هلاک میشم...

ادامه مطلب...
۰۲:۱۴ ، ۹۵/۰۳/۲۶ ۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
رزمنده

پل هوایی!!!

قیژ...قیژ...قیژ....

تند تند، پشت سر هم ماشین رد میشه...اصلا امکان اینکه بخوای از عرض اتوبان رد بشی نیست....

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۴ ۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

فاقرءوا ما تیسر من القرآن...

سلام از من حقیر به تو
ای قرآن...

دلم حسابی تنگ شده بود...
تنگ اینکه بیایم بنشینم رو به قبله
تو را مقابل دیدگانم بگشایم...
گذر کنم از همه ی دنیا..دل بسپارم به تو و کلام تو که بگویی آنچه را نیکوست...
دل تنگ اینکه بیایم در کنار تو و فقط بخاطر خودت بخاطر بوییدن و چشیدن تو واژه واژه پر کنم دل را از نور

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۲ ۲۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مَروه

فشار قبر

شاید فشار قبر همان فشاری باشد که روح الهی ما در قبر قیودات و حدودات خودساخته ی غیر الهی ما ، تحمل میکند

همان قبری که از اعمال نا صواب ما و افکار کوتاه بین و گرفتار تعلقات ما، شکل گرفته...

آری... آن روح الهی ما در این قبر تنگ و تاریکی که خود ساختیم در رنج و فشار هست...

خدایا به حق این روزهای پر برکت و نورانی ات ما را از قبر خودمان رهایی بخش که ما از آن شما هستیم و از بد حادثه در این قبر گرفتار آمدیم...

حال حضرت یونسی را داریم که در شکم نهنگِ دنیا که آن هم قبر هست گرفتار آمدیم...

به حق ذکر یونسی، رهایی مان ببخش...

لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین

۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۲۱ موافقین ۱۳ مخالفین ۰
صالح

روزه، دار یا خوار؟!!!

سوال:

ملاک قبولی روزه، از دیدگاه قرآن چیست؟

جواب :

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۹ ۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

از همین حوالی ...

یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آوردند

شما اول برای کناریتان برمیدارید

و دوباره بعدی را به نفر بعدی میدهید

دقت کنید!!

تا زمانی که برای دیگران برمیدارید، سبد مقابل شما می ماند

ولی حالا تصور کنید 

همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به نفر بعدی می برد

نعمتهای خدا نیز اینطور است

با بخشش سبد را مقابل خود نگه دارید


+حتی بخشش مهربونی و محبتی که خدا تو وجودتون گذاشته

۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۷ موافقین ۲۳ مخالفین ۰
وخدایی که دراین نزدیکیست ..!

قرار بی قراران

ساعت یازده و سی دقیقه
خروجی ششم
چهارراه ولیعصر...
 تداعی تک تک ثانیه های آن قرار های دلنشین...
زبان روزه
صدای آب های زلال جوی های پهن خیابان فلسطین
گرما و آفتاب و جمعیت...
گم شدن و مسیر اشتباهی رفتن و باز برگشتن
هیچ چیز در ذهنم نیست..
هیچ چیز...
عطش و سستی روزه غالب شده اما قدم هایم آرامتر نمی شوند...
به ساعت نگاه میکنم

ادامه مطلب...
۱۳:۲۵ ، ۹۵/۰۳/۱۵ ۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
مَروه

دست من گیر که این دست همان است....

 

 
شنیدید که میگن : آن را که عیان است چه حاجت به بیان است

به نظر من حقایقی که عیان هستن نه تنها نیازی به بیان ندارن بلکه اگر بخوای بیانش کنی اون حقیقت رو از عیان بودن خارج میکنی و نهانش میکنی...

 

 

 

این یه اصل هست بزرگواران:

حقایقی که عیان هستن؛ با بیان و شرح و تفصیل به جای اینکه عیان تر بشه.... نهان میشه... 

این صوتی که گذاشتم هم همینه... اگر بخوام شرحش بدم و بیانش کنم... بیشتر نهان میشه... خودتون گوش بدید... خیلی نیست ... همش دو سه دقیقه..

 

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۴ ۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
صالح

جانان دلم،عزیز فاطمه،حسین...

امشب خیلی دلتنگم و بی قرار...
خیلی کار هم کردم برای آروم شدنم..
یه پست توی وبم نوشتم...تو دفترم نوشتم...شعر گفتم...کلی نوحه و صوتی که حالمو خوب کنه شنیدم،با دوست هم عقیده ام حرف زدم...با یک جمع رفیق درد و دل کردم...یک جای دیگه نوشتم...اینها هر کدوم معمولا گیرم نمیاد ،اگه بیاد یه دونه اش  قطعا کافیه اما این غم خاموش...
نشد...
این دل بی قرار،آرام نشد که نشد...
اینجا هم اومدم بنویسم اما میدونم که هر چه قدر بگویم و بخوانم و بنویسم
آرام نمی شود دلم
ح سین :(

***دوای درد مرا هیچکس نمی فهمد...
به جز کسی که شب جمعه کربلا رفته***

+

چهاردهمین حیاط خلوت بود این پست،یا حضرت صاحب،نورانی مان کن..در خلوت و در ظاهر و باطن

۰۰:۲۴ ، ۹۵/۰۳/۱۴ ۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
مَروه

عکس امام!

در دوران مدرسه بود...حدود زمان راهنمایی که علاقه مند شده بودم عکس امام خمینی را جمع کنم....
برای همین اول به سراغ کتاب درسی های خودم رفتم و از اول هر کتاب، عکس را جدا می کردم و روی برگه A4 می چسبوندم....
ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۲ ۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
رزمنده

با شرح!!!


لطفا راجع به تصویر بالا، "تفکر نوشت" بنویسید....
خودمم می نویسم ان شاء الله


۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۱۰ ۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
رزمنده

سر من رای:(

هفته ی پیش این موقع سامرا بودم...
شهری که در بدو ورودش غم همه ی وجودتو می گیره...
دیوارهای زخمی
تیربارهای روی ساختمون ها
شیشه های شکسته
حرم
که فقط گنبدش طلایی و سالمه
حتی رواق بالای ضریح
همه جا غم داره
ویرانه های سامرا....
روبروی ضریح امام هادی و پدر امام زمان نشستیم

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۰۸ موافقین ۱۸ مخالفین ۰
مَروه

چقدر اهل عبور و عبرت هستیم؟

مهدی از بقیه بچه ها اعتدال بیشتری داشت... اون شب خونه سید دعوت بودیم... هنوز نیم ساعتی مونده بود تا افطار... خونه سید یه هال داشت و و یکی از اتاق خواب هاش هم خیلی بزرگ بود... برای خودش هالی بود... خانمها توی اون اتاق خواب نشسته بودن و ما آقایون هم توی هال بودیم...

مهدی قلم خطاطی و دواتش رو از کیفش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد... خطاطی رو خیلی دوست داشت... میگفت خطاطی موجب توحد پیدا کردن قوه خیال میشه...

یکی از آقایون وقت اومدنش به خونه سید خیلی توی ترافیک مونده بود... میگفت بعد متوجه شدیم که اون ترافیک به خاطر یه تصادف خیلی جزئی ایجاد شده بود... میگفت فقط چراغ راهنمای ماشین طرف شکسته بود هیچ کدوم از طرفین هم زیر بار نمی رفتن... نه اون که مقصر بود حاضر به پرداخت غرامت میشد نه اون که فقط چراغ راهنمای ماشینش شکسته بود کوتاه می اومد... لذا یه اتوبان بزرگ و پر رفت و آمد رو بسته بودن تا افسر راهنمایی رانندگی بیاد و کروکی بکشه و ...

ادامه مطلب...
۰۷:۰۵ ، ۹۵/۰۳/۰۷ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
صالح

قضیه مشکوکه!!

بچه های قدیم!!، حتما طاهره خانوم و چنگالش را به خاطر دارند که چطوری سر چنگال را کج می کرد و قفل درها را باز می کرد...

از بس به همه چیز و همه کس مشکوک بود..(لبخند)

افرادی مثل طاهره خانوم کمابیش اطراف ما وجود دارند..چه بسا خود ما نمونه بارزش باشیم...

اما باید یه مطلبی را مد نظر داشت...

ادامه مطلب...
۰۸:۰۰ ، ۹۵/۰۳/۰۵ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
رزمنده

دَرهمی

داشتم فکر میکردم چه تصادف باحالی پارسال هم سوم خرداد اینجا من پست گذاشتم،یه سعادته دیگه!!
حالا میخوام پست بذارم،منتهی با چارتا عکس و صوت و اینا که حق جنوبیا ادا نمیشه!کاری هم که از دستمون برنمیاد!!
پس بسنده میکنیم به یه تبریک هرچند میدونم کمِ!!
اما موضوع بعدی گفتم یکم طتز بذارم شادشیم!بعد دوباره گفتم انقدر این تلگرام و کانال و گروه ها طنز میفرستن من جدیدترینشونم بذارم باز قدیمیِ!!!
موضوع بعدی گفتم یه نکته ایی پندی کوتاه از کتاب مثل شاخه های گیلاس بذارم،همزمان که میگشتم برای این چشمم خورد به یه طنز خوشگلی حالا هردوشو میذارم!!

این  نکته اش:

فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَى

سوره طه/44


باز ها دائم قیچی را تیز میکنند،چرا؟چون به پارچه خورده است و پارچه نرم است و نرمی پارچه آن را کُند مکند.یادت باشد بعضی ها مثل قیچی هستند میخواهند توراقیچی کنند جدا کنند با آنها نقش پارچه  را، نقش ابریشم را بازی کن آنها هم کند میشوند دست بر میدارند.فرعون قیچی بود خدا به موسی گفت ابریشم باش،یعنی با او نرم رفتار کن نرم سخن بگو:


فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا



این هم طنزش:
پیامبر(ص) درجمع اصحاب و انصار نشسته بودند و پای مبارکشان خسته شده بود؛ ولی با توجه به حیا و ادب بسیار بالایی که داشتند، پای مبارک را دراز نمی کردند. پس از گذشت لحظاتی، یک پایشان را دراز کردند و از حاضران پرسیدند: « این پای من، به چه چیزی شبیه است؟! »

هر یک از حضّار، به مقتضای ذوق و سلیقه خود، تشبیهاتی کردند و پیامبر هیچ یک را نپذیرفت

گفتند: « یا رسول اللّه! خودتان بفرمایید که پای مبارکتان شبیه به چیست؟ »

حضرت، تبسمی کرده و پای دیگرشان را نیز دراز نموده و فرمودند: « آن پای من، به این پای من شبیه می باشد.» ( و اینچنین رفع خستگی کردند )

۱۱:۲۲ ، ۹۵/۰۳/۰۳
وخدایی که دراین نزدیکیست ..!

وقت ندارم!

خیلی بچه بودم که خواهرم یه کتاب از کتابخونه گرفته بود در مورد علائم ظهور...

ما هم علاقه مند!! نشستیم به خوندن کتاب...

ادامه مطلب...
۱۳:۵۹ ، ۹۵/۰۳/۰۱ ۱۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
رزمنده