۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

دل نوشتی با شهداء

شهدا شرمنده ایم ...

جمله ای که این روزها خیلی کلیشه ای شده و این روزها خصوصاً در هفته دفاع مقدس ازش یاد میشود ولی یه دنیا تو دلش حرفه خوابیده (به قول اوستای ما یه دهه حرف داره) ؛ و وقتی میشنویم ، به کرده های خودمان در برابر انقلاب عمیقاً در فکر فرو میرویم که ما چه کرده ایم در مقابل قطره قطره خون شهیدان که تا کنون یادواره ها و شب خاطره های بسیاری را شرکت کرده ایم و از شهدا زیاد شنیده ایم ولی به کدامین آنها جامه عمل پوشانده ایم ؟؟؟

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزل را میدهیم راحت تر باشیم یا آن که هر روز که از آنها عبور میکنیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید است که با آرامش عبور کرده و به مقصد میرسیم ، همانهایی که رفتند تا ما در آرامش بمانیم و در آزادی ره رو راه آنها باشیم و این روزها که عکس شهدا را بر سر گذر ها و کوچه ها نصب کرده اند نکند که عکسشان را ببینیم و عکسشان عمل کنیم . دیروز صفای جبهه ها چه بود و صفای محله ها و امروز چه ؟ دیروز اخلاص بود و یک رنگی ، و امروز ریا و هزار رنگ بودن مد شده است ای شهید ؛ به قول شهید عزیز وحدت : دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز دنبال این که ناممان گم نشود ...

وقتی وصیت نامه شهدا را نگاه گذرایی می اندازی بیشترین موضوعی که به چشم میخورد حفظ حجاب است که عنوان شده سیاهی چادر تو از سرخی خون من بیشتر اثر دارد ... خوهر من آیا خوب به این جمله جامه عمل پوشانده ای ؟ و یاد سخن شهید مرتضی صالحی می افتم که فرموده است : و شما ای خواهر دینی من دوست دارم وقتی در خیابان راه میروی سنگینی تابوت مرا بر روی شانه های خود حس کنی ...

وای برادر من در اکثر وصیت نامه شهدا به این موضوع اشاره شده است که بعد از ما امام را تنها نگذارید آیا به این جمله خوب جامه عمل پوشانده ای که این روزها رهبر عزیزمان ندای اَینَ عَمار سر ندهد ... ؟؟

این روزها که در شهر راه میرویم احساس شرم میکنیم از بی حیایی زنانمان و بی غیرتی مردانمان که اینگونه لباس می پوشند و به اسم مُد طوری لباس می پوشند که مورد پسند شما و نایب امام زمان (عج) نیست ... آری دیروز جهاد اصغر بود و امروز جهاد اکبر ... دیروز با دشمن رو در رو می جنگیدید و میدانستید با چه کسی جنگ میکنید و امروز جنگی است که نمیدانی از کجا و با چه کسی باید مبارزه کنی ؟ در خانه ؟ درکوچه ؟ درمحله ؟ درمسجد ؟ و ... امروز جنگ از نوع نرم است (جنگ اعتقادات و باورها) شاید در خانه نیز با آن مواجه شوی ... با درک نادرست ... با شبهه ای که می افکنند ... با مُد و ... که امروز جنگ سخت تری داریم که پیامبر خوبیها به آن گفت جهاد اکبر چون نوع و جنس آن فرق میکند...

یاد سخن سید شهیدان اهل قلم می افتم که فرمود : شاید جنگ خاتمه یافته باشد ، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت . مرتضی آوینی

و اما ماموریت جوانان امروز ما این است که خود را آماده نبردی سخت کنند آنهم برای جهاد اکبر ... این که آقا این همه تاکید بر فعالیت دارند ، این که امروز تاکید بر حلقه های صالحین دارند ، این که این همه به بصیرت تاکید دارند ، این که عمق بخشیدن به اعتقادات را تاکید می نمایند ، این که به کار با کیفیت تاکید دارند نه کمیت (البته کیفیت همراه با کمیت) . برای این است که پیروز جنگ نرم شویم ، این تکلیفی است که امروزه برای خود سازی در جبهه جنگ نرم برای تک تک عزیزان از کوچک گرفته تا بزرگ ، از مرد گرفته تا زنان محترم و احدی از این موضوع مستثنی نیست .

امام خامنه ای (مدظه العالی) : امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست .



به همت دوستان در مسجد مسابقه ای با عنوان دل نوشتی باشهداء برگزار شده که این یادداشت تسلیم شده است ... انشاالله مورد مرضی رضای حق تعالی قرار گیرد و انشاالله عامل باشم ...
اوستای ما میگفت حالا که داره توی شهر رنگ و بوی شهدا میگیره و هفته دفاع مقدس شده ما هم باید دلمون و خودمون رنگ و بویی از شهدا بگیره ... شهدا مدد کنید ...

۰۳:۴۰ ، ۹۲/۰۶/۳۰ ۳۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

إنے أستودعک قَلبے ...

خدایـــــا...

قَلبَـم را بِه تـــــــــو مے سِپارَم ...

پَس دَر آن هیچ کَسے جز خودِت را قَرار نَده...

.

.

.

اللّهُُــــــــم...

إنے أستودعک قَلبے ...

فلا تَجعل فیه أحدٌ غیرکــــــــــــ....


29440699480077853303.jpg
۱۳:۱۸ ، ۹۲/۰۶/۲۸ ۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

عادت...

این چهارمین بار است که تا ته مینوسم و دست آخر دستم روی صفحه لمسی میرود و پاک میشود ...

ولی ول کن که نیستم ... ولی قسمت دوم مطلب شاید قسمت نیست که نوشته شود من هم نمی نویسم ... میخواستم در قست دوم برای حاج قاسم بنویسم و پیام تسلیتی که انگار قسمت نیست من هم راضی ام به رضایش ...

دیگه عادت کردم بهش به بودنش ، به همراه بودنش ، به این که ول کنم نیست ، هر جا میریم میاد ، هر کاری میکنم یادم میاره که باهامه و داره کنترلم میکنه ، اصلا ماهیتش برای همینه و دکتر برای همین همراهم کرده یواش یواش داره میشه یه جزئی از زندگی اوایلش برام سخت بود ولی چه میشه کرد عادت کردیم ... خدا کنه به گناه این طوری عادت نکنم و خدایا کمکم کن همه گناه ها رو ترک کنم ... خدایا دوست دارم یاد تو اینطوری همراهم باشه و همش یادم بندازه که داری می بینی منو نه این شیئی که به پامه و مثل وزنه میمونه برام نمیدونم چرا امشب خوابم نمیبره و همش تو فکرم ...


Imam Reza Mashhad حرم امام رضا صحن انقلاب مشهد

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

امام رئوف ولادت مبارک

آقاجان خیلی دلم هوای بهشتت رو کرده صحن اسمال طلا روبروی گنبد با نوای ویژه نقاره خونه ...


ولادت رو به همه دوستان تبریک عرض می نمایم...


۲۱:۵۲ ، ۹۲/۰۶/۲۳ ۵۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

گاف دختران استیلی و صدا و سیما ...

به گزارش جام نیوز؛

دیروز در برنامه «فیروزه» شبکه اول سیما که به روز دختر اختصاص یافته بود، اتفاق جالبی در خود داشت.

در این برنامه که با حضور حمید استیلی و دخترش و دختران سیدمهدی سیدصالحی برگزار شد، یکی از دختران استیلی در پاسخ به سوال مجری در مورد اینکه تاحالا شده پدرش ببازد یا خیر گفت:«چند وقت پیش چهاربرگ بازی کردیم، پدرم باخت و پولش را نداد!».

جمله دختر استیلی و اشاره او به چهاربرگ عکس العمل سریع مجری را در پی داشت و او از این دختر کم سن و سال خواست که مسائل خانوادگی را روی آنتن زنده مطرح نکند!

دختر دیگر حمید استیلی نیز در داغ کردن برنامه زنده شبکه اول دست کمی از خواهرش نداشت. او در ادامه افشاگری کارتی خواهر بزرگترش به این نکته اشاره کرد که خوشحال می شود که پدرش در مدرسه به دنبالش برود. زیرا ماشین او مدل بالاست و والدین سایر بچه ها چنین ماشین هایی ندارند!


واقعا جای تاسف داره برای ما و صدا و سیما و بیشتر از همه برای جناب آقای حمید استیلی که به عنوان یه الگو توی صدا و سیما دعوت میشه و دختراش هم به عنوان الگوی روز دختر دعوت شدن توی برنامه و اینجوری گاف میدن و واقعا برای صدا و سیما هم جای تاسف داره داره که نمیدونه چه کسی رو دعوت کنه و نمیتونه حداقل جلوش رو بگیره که پخش نشه ...

و در جواب هم آقای استیلی مصاحبه میکنه و میگه من افتخار میکنم که به بچه هام یاد ندادم که دروغ بگن ... آخه آدم نباید هر راستی رو هم بگه که ... اصلا چرا اینا ... این همه دختر دیگه توی کشور هستن که دستاورد هاشون خیلی زیاده و جای دعوت از اونا داره ...


۱۴:۴۵ ، ۹۲/۰۶/۲۳ ۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

پیامک (پست ثابت)

سلام دوستان عزیز

طرح پیامکی این وبلاگ جهت اطلاع رسانی و ارسال پیامک های زیبا فعال شده است لطفا جهت عضویت عدد 313 را به سامانه 30004384582536 ارسال نمائید .

لازم به ذکر است که تلفن اعضاء محفوظ و تضمین شده می باشد .

درضمن عزیزانی که شماره تلفن خود را جهت عدم دریافت پیامهای تبلیغاتی فیلتر کرده باشند قادر به دریافت پیامها نمیباشند که پیشتر از شما عذر خواهی می گردد . لطفا نسبت به رفع فیلترینگ شماره خود اقدام نمائید ..

علی.ع

۰۶:۱۰ ، ۹۲/۰۶/۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

راه و رسم بندگی...

siemkdx_450.jpg
n13a.gif


اوستای ما میگفت رفیقی انتخاب کن که تو رو یاد خدا بندازه نه رفیقی که وقتی میبینیش یاد همه چی بیوفتی الا خدا ... اینم که سخن علامه حجت را تمام کرده ... یه سخن هم از امیرالمومنین زیر عکس گذاشتم در باب رفیق خیلی جالبه ...
خدایا رفیق خوب زیاد دادی به ما بازم رفیق خوب نصیب کن که دست ما رو توی بندگی بگیره ... رفیقی که همراه باشه و ...  اللهی آمین

۰۹:۳۰ ، ۹۲/۰۶/۱۸ ۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

92 شهید والا مقام ...

دیروز صبح که رفتم دکتر به خاطر ضربه ای که هفته پیش به پام خورده بود و منم بی خیالش شده بودم و چند شب بود که نمیذاشت بخوابم فکرشو نمیکردم که دکتر بهم بگه باید پاتو گچ بگیری ، با خنده بهش گفتم دکتر نمیشه کار دیگه ای کرد و جور دیگه باهاش تا کرد ... گفت اگه مشکوک به شکستگی هم نبود (مو بر نداشته بود) بازم باید گچ میگرفتی حالا میگی چیکار کنیم ؟ گفتم : هرچی که شما دستور بدی و صلاح بدونی ... تو ذهنم گفتم کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و ... بعد هم گفتم شاید مصلحت در اینه که اینجوری بشه رفتم توی اتاق بغل و گچ گرفتیم و به زور و زحمت اومدم سر کار و ادامه کارها تا بعد از ظهر .... که رسیدم خونه و ساعت 19:30 با یکی از دوستان مسجد قرار داشتیم و بهش نگفتم نمیام و پام تو گچه ... هرجور بود رفتم و ... نماز که شد نماز و خوندیم و به یکی دو تا از بچه ها گفتم دوست دارم برم پیش این 92 شهید که امشب توی لشگر هستند یکیشون گفت ما بعد از هیئت میریم گفتم پس جور شد ... بهش گفتم من منتظرم  بهم خبر بده بیا باهم بریم ... زنگ زد نزدیک یازده شب و تا اومد شد یازده ... نشستیم توی ماشین که گفت زنگ زدم به رفیق ثالثمون و گفته تا دوازده بیشتر راه نمیدن برای زیارت ... ماهم که رسیدیم جلوی درب دیگه راه نمیدادن حالا با این پای توی گچ به هزار زحمت بیست دقیقه مونده به دوازده رسیده بودیم داشتن ممانعت میکردن ها ولی انگار ما رو ندیدن و به راحتی رفیم تو ... به رفیقم گفتم همون شهیدایی که ما رو با این پا دعوت کردند خودشون هم ما رو می برن پیششون وقتی ما رسیدیم دیگه جمعیت رو رسونده بودن به آخر و داشتن همه را از کنار اجساد بیرون میکردن ما هم گفتیم حالا همین شهید اولی و رفتیم ... رفیق ثالثمون رو هم اونجا دیدیم رفتیم یه کناری و تا اصل جمعیت رفت و ما هم کمی خصوصی تر رفتیم خدمتشون و ...

چون پام توی گچ بود و نمیتونستم برای مراسم فردا برم ازشون خواسته بودم که بطلبند و اونا هم بزرگواری کردن و...

ایشااله دستمونم بگیرن که ...

اینم عکس 92 شهید والا مقام توی میدان صبحگاه لشگر ...





شب است و در به در کوچه های پر دردم
فقیر و خسته به دنبال گمشده ای می گردم
اسیر ظلمتم ای ماه کجا ماندی تو
من به اعتبار تو در این جزیره فانوس نیاوردم

۰۸:۰۵ ، ۹۲/۰۶/۱۱ ۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده

ارزش نداره ...

توی این ماه اخیر ختم یک جوان و یک نوجوان شرکت کردم دیروز که توی ختم نوجوان 14 ساله که از اقوام بود نشسته بودم خیلی حالم گرفته بود و اصلا حال خوبی نداشتم ، خسته شدم از این دنیای بی ارزش که اصلا ارزش هیچی رو نداره (این نوجوان از وقتی به دنیا اومده بود ریه اش دچار مشکل بود و وقتی نفس رو بیرون میداد ریه اجازه نمیداد نفس جدید بره داخل و به سختی ... دکترها گفته بودن این یه معجزه است که داره همین جوری نفس میکشه و چند وقت ... پدر و مادرم که به هزار امید با همه چیش ساخت و ... چند وقت پیش هم که دکتر قطع امید کرد و گفت دیگه فایده نداره ... مداحی که توی ختم میخوند چند بیت سینه زنی خوند و از قول خانواده گفت این نوجوان خیلی سینه زنی رو دوست داشته ... دلم یهو ... )

خدایا بعد از مرگ ما چی میشه ؟ میخوان توی ختم ما چی بگن ؟ خوب شد که رفت ؟ یا حیف شد که رفت ؟ ولی مطمئنم که اولیشه ، خوب شد که رفت ...

یه اوستایی میگفت زندگی خوبه که ، وقتی بچه به دنیا میاد ، بچه گریه میکنه و همه دور قنداقه اش میخندند و وقتی هم که میمیره همه از ته دل براش گریه میکنن و اون (روحش) به همه میخنده ...

چند وقتیه که از این دنیا سخت بریده ام و دیگه دوست ندارم زنده باشم ... آدم های گرفتاری رو می بینم که واقعا مشکل دارن که بیشترشون درمانی مشکل دارن و لمس میکنم و از ته دل ، دلم میسوزه و کاری از دستم بر نمیاد از پدری که همه دکتر ها از گفتن باید پای بچه ات قطع بشه و یک دکتر گفته عملش میکنم هزینش سی میلیون می شود و برگه حسابش رو بهم نشون میده نزدیک چهار و نیم میلیون تو حسابشه اونم با قرض ... از امید این پدر خجالت کشیدم

و موارد مشابه زیاد دیگه ای که ... از دستم کاری بر نمیاد و حرص و غصه میخورم و ...

خدایا کمکم کن ، خدایا صبر زیادی بهم بده ، خدایا صعه صدر بهم عطا کن ... میدونم دادی خیلی بیشتر میخوام یا منو زودتر از این دنیای فانی بیرون ببر ... همین ... خدایا ازت هیچی نمیخوام دیگه هیچ چیز مادی نمیخوام...

صبر جمیلی که در قرآن به آن سفارش شده، چه صبری است؟


دل.ن : خیلی دوست دارم این روزها برم سوریه ... بدجوری دلم هوس زیارت کرده خصوصاً صبح های حرم حضرت رقیه ...

التماس.ن : خدایا کمکم کن ... خیلی زود و خیلی زیاد ...


شهادت امام صادق (ع) رئیس مذهب شیعه را خدمت همه عزیزان تسلیت عرض می نمایم و از این امام بزرگوار درخواست و طلب مغفرت دارم ...

این روزها دوباره توی تهران شمیم عطر شهید پیچیده و دارن شهید میارن ... خیلی دوست دارم برم تشییع ... البته باید بخوان و دعوت کنن دیگه ...


۰۹:۰۰ ، ۹۲/۰۶/۰۹ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عباس زاده